X
تبلیغات
رایتل














عاشقانه های یواشکی

آغوشط بهشت خداست برای من

 ی چیزای خیلی ساده ای برام شده آرزو،چیزایی ک قبلا همیشه و هرسال داشتمشون

مثلا دلم ی کنار دریا میخواد خیلی وقته،۴ ساله نرفتم،۴ساله هیچ سفری نرفتم

دلم تولد و فوت کردن کیک تولد میخواد،اونم ۴ ساله نداشتم

دلم ‌...

دلم ی عاااااالمه از همین چیزای ساده و پیش پا افتاده میخواد ک همیشه داشتم و الان چند سالیه ندارم و بدتر اینکه میدونم بعد گذشت این همه مدت دیگه برام جذاب نیستن،ینی اگه پیش بیانم دیگه خیلی ذوق نمیکنم و اینکه دلم چیزایی میخواد و برای چیزایی تنگ میشه ک دیگه دلم نمیخواد داشته باشمشون

-----

امروز سر درد وحشتناکی داشتم

|یکشنبه 3 بهمن 1395| 04:52|بانو(:

پلاسکو...

خدایا مواظب آتش نشانامون باش،سپردیمشون دست خودت...

خیلی حسای عجیبی دارم...

و ی عالمه سوال...

کاش یکی پیدا بشه ب همیه سوالای من جواب بده...

|پنج‌شنبه 30 دی 1395| 23:33|بانو(:

انقققققققققققققققققد ذووووووووووووووووق کردم ک نمیدونم باید چیکار کنم((((:

یک ماهه میخواستم ی روسری قواره بزرگ سورمه ای بخرم و هی امروز فردا میکردم و امروز یهو مریم بهم کادو دادش،از اونی ک تو تصورمم بود خیییییییلی قشنگتر و شیکتره،انقد ذووووووق کردم ک همش ی چیزی زیر دلم قیلی ویلی میره(((:

من هنوز هر وقت در کابینتمو باز میکنم و قوطی جینگیلی وینگیلی پر از قهوه ای رو ک برام خریده بود رو میبینم کلی وایمیستم و نگاهش میکنم و ذوق میکنم(((:

خدا یا شکرت برای بودنش((:

ممنونم خداجون((:


بانونوشت:تیتر= فرامرز عرب عامری

بانونوشت۲:ی بار یکی بهم گفت وقتی اذیت میشی و اتفاق بدی میفته خدا بعدا ی اتفاق خیییلی خوب برات رقم میزنه ک جبران کنه،من سر دوستی خیلی اذیت شدم،اومدن مریم تو زندگیم مثل معجزه بود،هنوز یادم نرفته ک هی بهم تاکید میکردیم ک باهم دوست نیستیم و فقط هم کلاسی هستیم،هیچوقت فکر نمیکردم ک خدا انقد حواسش ب زندگیم باشه،خیلی کمن کسایی ک شانس داشتن ی دوست واقعی و صمیمی رو دارن،یکی ک بشه راحت باهاش خندید،گریه کرد،حرف زد و نترسید و حتی دعوا کرد و نگران قهر بعدش نبود

خداجونم ممنون(:

|پنج‌شنبه 30 دی 1395| 12:23|بانو(:| نظرات (9)

یکی از اینترنای بیمارستان رفته بوده ی غذا اضافه با دروغ از آشپزخونه بیمارستان گرفته بوده و گذاشته تو یخچال

ی شوهرم دارم ک تمام شبو گشنگی کشیده ولی حاضر نشده دست ب اون غذا بزنه چون مال بیت الماله

خداجونم اگه هزاربار هم شکرت کنم،بازم کمه(:


بانونوشت:تیتر=محمد سعید میرزایی

بانونوشت2:امتحان دارم،دعا لطفا((:


|دوشنبه 27 دی 1395| 20:07|بانو(:| نظرات (12)

خداروشکر ک هستی

ک برام گل میخری و این کار از طرف طو خیلی عجیب و بزرگه(:

ک عکس دوتاییمونو با  بهونه گیری من میذاری پروفایل تلگرامت ولی با خواست خودت عوضش نمیکنی(:

ک برام تخم مرغ شانسی میخری ک توش دستبند شب نماست و من باذوق همش دستم میکنمش(:

ک برام آدامس بادکنکی گرد و توپی میخری(:

ک پایه میشی بعد کشیکت و با خستگیات ی روزه باهام بیای بریم شهرمون برای مراسم مادربزرگم(:

ک بدون هیچ منتی حاضر میشی راه بیفتی بریم برای کمک ب دوستم(:

ک دلم ب بودنط گرمه(:

نمیدونم چرا حال دلم خوش نیست،انگار غم داره دلم،استرس نهفته امتحانم هست حتما ولی با همیه اینا گاهی فکر میکنم همه چی آرومه با بودنط،خداروشکر برای طو،برای بودن و داشتنط(:


بانونوشت:تیتر=صابر ابر

بانونوشت2:نظرات رو ان شالله بعد امتحانم تائید میکنم،ببخشید بابت تاخیر و ممنون برای تسلی و دلداریاتون(:

|دوشنبه 20 دی 1395| 20:53|بانو(:

یکی از خاطرات واضح کودکیم،سر زدنای هر روزه پدرم ب مادرش بود،هر روز قبل اینکه از سر کار بیاد خونه،حتی شده 5 دقیقه میرفت و ب مادرش سر میزد،تو همیه خونواده ب مامانی بودن معروف بود

اگه ی روز میخواستیم مخالفتشو بشکنیم،قسم جون مامانش تیر آخر بود

یادمه پیش دانشگاهی بودم،ی شب کلاس داشتم و بابام میبرد و میاوردم،مادر بزرگمم میخواست بره جایی و ب بابام گفته بود ک ببرش و برش گردونه

ینی بابام برای اینکه بتونه هر دوتامونو ببره و بیاره باید منو میذاشت کلاس بعد فورا میرفت دنبال مادربزرگم و میبردش مهمونی،بعد برمیگشت منو از کلاس برمیداشت میبرد خونه و بعد دوباره میرفت دنبال مادربزرگم ک ببرش خونه اش

یادمه تو راه کلاس،ب بابام گفتم،اینجوری همش تو راهین،خب برای مادرجان آژانس بگیرین ک ببرشون و بیارنشون(خودمو مامانم نمیذاشت اونموقع شب با آژانس برگردم)

هنوز جواب بابام واضح یادمه،بهم گفت مامانم اگه میخواست با آژانس بره بهم میگفت براش آژانس بگیرم وقتی گفته بیا منو ببر یعنی خواسته خودم برم دنبالش

هیچ‌وقت غر نزد ک چرا بین 12 تا بچه باید90 درصد مواقع خودش مامانشو ببره دکتر یا دنبال کاراش باشه،همیشه جلوی غر ما هم میگفت وظیفمه

حالا مادرش از این دنیا رفته،نمیتونم بگم مادربزرگ خیلی دوست داشتنیی برام بود و خیلی خاطره دارم ازش،در واقع تو هیچ قسمت خاطرات خوب بچگیم حضور نداره ولی با همیه خوب و بدش مادربزرگی بود ک ازش خاطرات خوبم دارم،مخصوصاً از وقتی پیر و افتاده شده بود،از صبح تمام همین خاطرات خوب و همیه لحظه هاش داره برام دوره میشه،چقدر خوبه ک فرصت همین خاطره سازیا بهمون داده شد

از صبح همش با خودم میگم کاش اندازه بابام برای مامان و بابام خوب باشم،بابام غصه دار نبود مادرشه ولی غصه دار کارای نکرده اش نیست،این خیلی خوبه

از صبح ب این فکر میکنم چقدر خوبه ک حتی شده ب اندازه یکی دوتا هم ک شده،خاطره خوب برای بقیه بسازیم

و از صبح دارم فکر میکنم ک چقد زندگی کوتاهتر از اونیه ک ب نظر میاد

--------

یک فاتحه با اخلاص برای مادربزرگم،اگه دوست داشتین بخونین



|شنبه 18 دی 1395| 23:20|بانو(:| نظرات (34)

اون اوایل ک رفته بودیم بیمارستان،ب طرز عجیبی وسوسه این افتاده بود ب دلم ک بدونم رتبه بچه های پزشکی سراسری اینجا چقد بهتر از من بوده و اعتراف میکنم ک بعد از اینکه فهمیدم هیچ تفاوتی نبوده و خیلیاشون ب صرف تفاوت سهمیه منطقه قبول شدن و من نشدم واقعا احساس حسادت کردم

تو تمام سالهای کنکورم بهم توصیه شد ک درسای عمومی رو بخونم و بهشون اهمیت بدم و من بهترین سالهای زندگیم رو فدای یک احساس بی اهمیت کردم ک چون درسای عمومی رو دوست نداشتم،نمیخوندمشون، تصور کنین وقتی زیست رو ۸۲ درصد زده بودم و عربیم ب ۳۰ درصدم نمیرسید

همیشه حسرت چهارسالی رو خوردم ک میتونستم جلوتر از اینی باشم ک هستم،ب قول مریم شاید برای موفقیتم فقط یکی دو تست بیشتر لازم بود و من با ی لجبازی بی مورد تمامش رو از خودم گرفتم

چ تاوان بزرگی دادم براش،چ لحظه های سختی رو تجربه کردم،چ روزای بدی بود ب حدی ک هنوزم هر وقت صحبت کنکور میشه،بهم میریزم

ولی ب جاش یاد گرفتم ک موقعیتای خوبمو با لجبازی و با فکرای احمقانه و تصمیمای اشتباه نابود نکنم،هرچند ک براش تاوان سنگینی دادم

اجازه ندیم ی روزی برسه ک حسرت یکم تلاش بیشتر،یکم فکر کردن بیشتر،یکم اهمیت دادن بیشتر ،یکم انتخاب درستر رو بخوریم

این حسرتا هیچوقت آدمو ول نمیکنن،اجازه ندیم چیزهایی رو ک امکانش رو داریم برامون حسرت بشن

|دوشنبه 13 دی 1395| 22:57|بانو(:| نظرات (31)

هیچ‌وقت خدیجه رو فراموش نمی‌کنم ک تو اتاق عمل ازم خواست کنارش وایستم و محکم دستمو گرفت(: با شرایط اورژانس از لیبر بردیمش اتاق عمل،وقتی داشتم بهش می‌گفتم ک نی نی سالمه،تو دل خودم آشوب بود و پر از خدا خدا کردن ک واقعاً سالم باشه،خداروشکر ی پسر ناز سالم بود((:

هر چند ک بنده یهو مورد لطف و عنایت پاشیده شدن خون رو تمام صورت و لباسم قرار گرفتم((: خدا رحم کرد لباس اتاق عمل تنم بود((:

-----------

هیچوقت فاطمه رو فراموش نمیکنم ک وقتی رفتم تو اتاقش داشت داد میزد و ی خانوم 40 و خورده ای ساله هم ک بعداً فهمیدم مامانشه،بالای سرش بود،18 سالش بود و ترسیده بود،کلاسای قبل زایمان رو ب خاطر دوریه راه نیومده بود،کنارش وایستادم تا بهش آموزش تنفس بدم و یکم باهم حرف زدیم

تو اتاق دیگه بودم ک یکی از ماماها ک دکترای مامایی داره اومد گفت ب خانوم اتاق کناری شما آموزش میدادی?ترسیدم یهو،گفتم آموزش اشتباه دادم? گفت نه، گفت بهمون گفته بگین اون خانوم بیاد پیشم،بهم آرامش میداده،مطمئنن حس آرامشی ک اون با این جمله ب من داد خییییلی بیشتر از حس آرامشی بود ک من ب اون دادم(:

و اینگونه بود ک تا ساعت 1و ربع ک زایمان کنه کنارش بودم و هی براش سوره انشقاق خوندم تا زایمانش راحت بشه و در نهایت پسر کوچولوی نازش دنیا اومد(((:

طفلی آخاهی از ساعت 11 بیمارستان بود ک باهم برگردیم خونه،بهش گفتم گناه داره،این بچه ترسیده،صبر کرد و من مطمئنم اگه کار خیری بوده باشه،حداقل نصفش برای مردیه ک صبورانه از 11 تا 1 و نیم شب تو بیمارستان بدون هیچ غرغری تنهایی منتظر موند تا اون2 تا دختر تو لحظات سختشون تنها نمونن((:

شاید دیگه هیچ‌وقت پیش نیاد ک بتونم فارق از دغدغه هر مسئولیتی دست یک نفرو تو لحظات سختش بگیرم و آرومش کنم ولی از خدا میخوام ب حق همین شبی ک گذشت بهم این امکان رو بده ک وجودم همیشه آرامش بخش باشه مخصوصاً برای بیمارام،ازش میخوام کاری کنه ک تو هر تخصصی ک صلاح دونست و رفتم،پزشک خییییلی خوبی بشم و ان شالله دردی از درد مریضام کم کنم((:

-----------

دیشب ب طور فووووووووق العاده اتفاقی با خانوم یکی از دوستای آخاهی آشنا شدم،دانشجوی سال آخر مامایی بود،خیلی خوب بود((:

|پنج‌شنبه 9 دی 1395| 12:59|بانو(:| نظرات (29)

آخاهی تو مسابقه فوتسال،زانوش آسیب دیده،بعد اومده برای مسابقه بعدی با چسبای فیزیوتراپی زانوش رو فیکس کرده و موقع کندن چسبه،موهاشم کنده شده

حالا از غرغرا و تمارضا و خود لوس کنیاش ک بگذریم،میرسیم ب اون قسمتی ک اومده میگه دیگه نمیییییییییی خواد بری اپیلاسیون،خییییییییلی درد داره(((:


بانونوشت:خدایی ما خانوما،خییییلی صبوریم(:

|دوشنبه 6 دی 1395| 19:17|بانو(:| نظرات (14)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
|دوشنبه 6 دی 1395| 18:39|بانو(:| نظرات (2)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
|یکشنبه 5 دی 1395| 00:46|بانو(:| نظرات (9)

عشق میتونه دستهای سیاه شده از دون کردن انار باشه،وقتی خانومت انار رو دون شده میخوره فقط،حتی اگه سر دونه ب دونه اش ی مثنوی غر بزنه((:
|سه‌شنبه 30 آذر 1395| 21:46|بانو(:| نظرات (9)

عشق گاهی همین تو بغل هم گریه کردناس،ساده،راحت،بدون هیچ نقابی
تیتر:هوشنگ ابتهاج
|سه‌شنبه 30 آذر 1395| 21:18|بانو(:| نظرات (6)

من تا قبل خواستگاری همسری،تجربه خواستگاری  فامیل رو زیاد داشتم حدوداً 5-6 تایی،اولین بار دوم دبیرستان بودم ک البته سالها بعد از ماجرای این خواستگاری خبر دار شدم،در واقع وقتی این موضوعو فهمیدم،اون آقا بچه هم داشت((:

تمام اون آدما همشون ازدواج کردن و خداروشکر خوشبختن،ب جز آخرین نفر

از اقوام خییییییلی دورمون بود،آخرین بار تو مراسم فوت پدربزرگم دیدمش،تنها تصورمم این بود ک چقد بزرگ و گنده اس،واقعا نسبت ب من خیلی بزرگ بود،5-6 سالی ازم بزرگتر بود،اون روز هنوز با آخاهی آشنا نبودم ولی وقتی اومد خواستگاری،چندماهی میشد ک آخاهی رو میشناختم،می‌گفتن این چند سال رو ب خاطر کنکورم صبر کرده و حالا هم باز حاضره صبر کنه فقط ی تاییدیه میخواد ک مطمئن باشه بعد کنکور بهش فکر میکنم،می‌گفتن حتی حاضره شغلشو ب خاطرم عوض کنه و اگه من بخوام حاضره ادامه تحصیل بده،خیلی گفتن،گفتن و گفتن و گفتن و...،پدر و مادرمم میگفتن میشناسیمش،آدم خوبیه

ولی من اصلا ب خوب و بد بودنش فکرم نمیکردم،درست بود ک اونموقع هیچ تعهدی ب آخاهی نداشتم و هیچ قولی نداده بودم و ب جز روزی یدونه پیامک ک فقط توش یک سلام بود و ساعت مطالعه درسام،هیچ چیز دیگه ای بینمون نبود ولی نمیتونستم تا وقتی کسی پا بندمه و منم جدی ردش نکردم،ب شخص دیگه ای حتی فکر کنم چ برسه ب صحبت

در مقابل اصرار خونوادمم ک تو فامیلی زشته و حداقل ی بار باهاش صحبت کن و بعد بهونه بیار و بگو نه،تهدید کردم ک اگه باهاش صحبت کنم،اولین جملم بهش اینه ک مجبورم کردن باهاش صحبت کنم

خلاصه اون قضیه با تمام تنشی ک برام ایجاد کرد تموم شد

چند وقته پیش  جایی مامانشون مامانمو دیدن و گفتن ک دختر شما ازدواج کرد و پسر من موند

عذاب وجدان گرفتم یهو،ترسیدم از آه،ترسیدم ک نکنه ظلمی کردم در حق اون آدم،یا ک من مسئول سامون نگرفتن زندگیشم،فکرایی ک واقعا اذیتم کرد

ولی بعد یاد حرف پدرم افتادم،یاد اون وقتی ک خواستگارامو رد میکردم و ی مثلا دوست بهم گفت آهشون دامنت رو میگیره،یادمه وقتی ب بابام گفتم،گفت شاید 100 نفر ب تو علاقه پیدا کنن،تو نمیتونی همشونو راضی کنی ک،تو باید دنبال اونی باشی ک برای تو مناسبه،هیچ مسئولیتی هم درباره علاقه بقیه ک نقشیم توش نداشتی نداری

بعد برای اولین بار ب اون آقا فکر کردم و دیدم حتی اگه بحث آشنایی با آخاهی هم نبود،بازم جوابم منفی بود بهش،چون مناسب هم نبودیم

حق با پدرم بود،من فقط مسئول زندگی خودم بودم،من فقط باید شریک مناسب زندگیه خودمو پیدا می‌کردم ک خداروشکر این کار رو کردم،اون آقا و هرکس دیگه ای هم زندگیشون ب خودشون مربوطه،من مسئول انتخاب هیچکس نبودم ب جز خودم


بانونوشت: اینا رو نوشتم واسه هزاران دختری ک مثل من ممکنه عذاب وجدان اشتباه نکرده شون رو داشته باشن،یا حتی بدتر اینکه از روی این عذاب وجدان بی دلیل تصمیمی بگیرن ک مناسبشون نباشه،یادمون باشه ما مسئول زندگی و علاقه ها و تمایلات هیچکس نیستیم ولی مسئول زندگی و آینده خودمون هستیم،پس ب جای عذاب وجدان و تصمیم اشتباه،بهترین خودتون رو پیدا کنید(:
|شنبه 27 آذر 1395| 13:55|بانو(:| نظرات (15)

1:نمیدونم چ ارتباطی بین کشیک آخاهی و درسای من هست ک هرررروقت میره کشیک،صد با  زنگ میزنه ک چرا درس نمیخونی و درس بخون!!!! رسماً از صبح دیوونه ام کرده((:

2:چند شب پیش بنده خوابم برده بود و گوشیمم سایلنت بود،مامانم هی زنگ میزنه و هی من جواب نمیدم و خلاصه مامانم پریشون و مستاصل زنگ میزنه ب مریم ک بانو جواب گوشی نمیده و ....،حالا کلااااا مامانم 5-6 ساعت ازم بی خبر بود ک اینجوری بهم ریخته بود،بعد مادر شوهرم دقیقا از عید تا حالا از بچه اش بی خبره!!!! الان ب نظرتون غیر طبیعیه ک من فک کنم شوهرم بچه واقعی این خونواده نیست?/:

3:صدبار بیشتر از اونی ک فکر کنید بهش گفتم ب مامانش زنگ بزنه،فایده نداره،مامانشو دوست داره خیلی زیاد ولی فک میکنم ی حسی تو دلش شکسته

4:لعنت ب این کشیکا،لعنت!!!

5:عشق ینی برام تخم مرغ شانسی بخری،ک بشینی اسباب بازیشو باهم درست کنیم،عشق ینی حواست ب دوغی ک میخوام با چیپس بخورم باشه ک بذاریش تو یخچال ک گرم نشه((:


بانونوشت:تیتر=علی صفری

|جمعه 26 آذر 1395| 18:13|بانو(:| نظرات (23)

همین ک سه ماه برای خرید گوشیی ک لازم داری صبر کردی تا من راضی بشم،دوتا گوشی بخری برای جفتمون(:

همین ک وقتی من راضی نشدم،همش تهدید میکنی ک بعد کورس قلبت دیگه از گوشی استفاده نمیکنی تا وقتی ک منم گوشی بخرم(:

همین ک حواست ب همه چیز هست حتی اگه نشون ندی(:

خداجونم شکرت((:


بانونوشت:تیتر:شاملو
|پنج‌شنبه 25 آذر 1395| 12:19|بانو(:| نظرات (13)

پنیری ک 4 ساعت بیرون از یخچال تو خونه بمونه،خرابه آیا؟

جواب این سوال فووووووووووق العاده مهمه،تاکید میکنم خییییییییییییلی مهمه!!!!

|پنج‌شنبه 25 آذر 1395| 00:06|بانو(:| نظرات (15)

پست قبل رو ک گذاشتم فک نمی‌کردم این همه مورد انصرافی از این رشته پیدا بشه،بچه هایی ک پشت کنکورین فقط ب عشق پزشکی یکم حواستونو بیشتر جمع کنید،هر کدوم از این افرادیم ک انصراف دادن ی روزایی فک میکردن عشق پزشکین ولی عشقشون واقعی نبوده،تازه این فقط ی آمار محدوده،مطمئنن تعداد افرادی ک از رشته و کارشون راضی نیستن،خیییییلی بیشتر از انصرافیان،،مواظب باشین(:

-------

26 سالگی سن عجیبیه،حس میکنم ی پرش بزرگ تو زمان داشتم،انگار از زمان قبل از این سن کاملا جدا شدم،احساس یجور پختگی عجیبی میکنم،خیلی چیزایی ک برام جذاب نبوده حالا برام جذاب شده و خیلی مواردی ک جذاب بوده هم برام خیلی لوس و پیش پا افتاده شده،برای اولین باره ک حس میکنم توانایی روحیه مادر شدن رو دارم هرچند ک ب این زودیا شرایطش رو ندارم ولی احساس میکنم از پس مسئولیتش برمیام،درک خانومای متاهل و یا خانومای با سن بالا برام آسونتر شده،و ب همون اندازه دنیای خیلی از همکلاسیام ب نظرم بچگونه میاد و حرفا و رفتاراشون برام رنگ و بوی خاطرات گذشته رو داره،حتی درباره زندگی مشترکمم تو نگاه و طرز فکرم خیلی تحول حس میکنم(:

خیلی سخت با این تغیرات،تغییر کردم ولی الان برام خوشاینده،مثل یجور پوست اندازیه،یجور نو شدن و متفاوت شدن خوشایند(:

|دوشنبه 22 آذر 1395| 14:04|بانو(:| نظرات (10)

ی سوالی عجیب ذهنمو مشغول کرده،چند وقته ک زیاد تو دنیا مجازی می‌بینم ک بعضی وبا مینویسن دانشجوی پزشکی بودن و انصراف دادن

ب نظر شما عجیب نیست?

من خودم تا حالا کسی رو ک از این رشته انصراف داده باشه ندیدم،فقط یادمه ترم 1 ک بودم،مسئول کتاب فروشیی ک رفته بودم کتابامو ازش بخرم،می‌گفت تو 20 سال سابقه کارش فقط ی مورد دانشجو پزشکی دیده ک انصراف داده اونم ب خاطر این بوده ک می‌گفته درسا رو نمیفهمم و نمیکشم،حالا برام عجیبه ک تو دنیای مجازی انقد تعداد اینجور افراد زیاده

|شنبه 20 آذر 1395| 12:38|بانو(:| نظرات (19)

1:نیست خیلی خوب و خوش بودم،حالا باید یک هفته ی قرص بخورم ک عارضه اش حالت تهوع فووووووق شدیده،قشنگ گل و بلبل کرده اوضاعمو،تا دو روز دیگه ک بسته قرصش تموم بشه همینجوری اعصاب ندار تشریف دارم،این مامانا چجوری تهوع بارداری رو تحمل میکنن واقعا

2:امروزم رفتم شرح حال بگیرم از ی خانوم 75 ساله ک دیگه ب مرحله انفجار رسونده بودم،ینی مجبور شدم مثل ی خاله خانباجی بشینم باهاش حرفای خاله زنکی بزنم تا جواب چهارتا سوالو زحمت بکشه بده،تا جایی ک هی بهم میوه تعارف میکرد و هی میگفت ای خواهر چی بگم|: ینی مریضای اینجوری آدمو میکشن

3:ی پسری تو  کلاسمونه،خدااااااااااای خودشیرینی،ینی مشابهش رو تا حالا دنیا ب خودش ندیده،ینی تک تک سوالایی ک جوابشونم میدونه باز از استاد میپرسه ک استاد بفهمه این میدونه،اونم سوالای احمقانه ک ب درد هیچی نمیخوره،کاش میشد یکی رو با نگاه خفه کرد

4:از بیمارستانی ک 2 روز آخر هفته رو میریم اونجا بدم میاد،فضاش خیلی خفه اس

5:از استادی ک بین دختر و پسر فرق بذاره بدم میاد

6:تبلت خراب شده

7:شرح حال دادم ب استاد و توش هرچی مهم بوده نوشته ام ولی چیزایی ک نبود و نداشت رو ننوشتم،چون شرح حال ی صفحه ای بوده و مثل بقیه 10 صفحه هی اینو نداره اونو نداره ننوشتم اصلا نخونده،برگردوند ک یکی دیگه بنویس،ب آخاهی میگم اینجوری شده،رفته شرح حالا دوره استاژری زنان خودشو آورده نشون داده میگه ب ما میگفتن شرح حال باید مختصر ولی کامل باشه!!!شرح حالا هم همشون یک صفحه ای،خب الان بین آزاد و سراسری چ فرقیه؟\:

|سه‌شنبه 16 آذر 1395| 22:25|بانو(:| نظرات (8)

دیروز تو بخش داشتم شرح حالمو کامل میکردم  ک یه خانوم حدودا چهل و خورده ای ساله با ی چهره مهربون ک لباس بیمارستانم تنش بود اومد ازم پرسید ک جواب آزمایشش اومده یا ن؟

از پرستار بخش پرسیدم و پرستارم بهش گفت ک بارداره،بنده خدا خیلی کلافه بود،میگفت 5 تا بچه داره و عروس و داماد هم داره،میگفت تو بارداری آخر لوله هاش رو دکتر براش بسته ولی باز حالا بعد 15 سال حامله شده

خیلی سعی کردم دلداریش بدم و کلیم هی براش ذوق کردم و ازخوبیاش گفتم ولی خب فک کنم نیاز ب زمان داشت برای پذیرشش،یجورایی انگار فقط نگران نگاه جامعه بود وگرنه با خود بچه و بارداری مشکل خاصی نداشت

حالا هی دارم با خودم فکر میکنم ک چ حکمتی بوده تو وجود داشتن این کوچولو ک با این همه مانع،خدا بودنش رو تو این دنیا خواسته(:

یکی از آرزوهام موقع ب دنیا اومد هر بچه ای اینه ک بدونم آینده اش چی میشه و از اون بیشتر دلم میخواد ی آینده عالی داشته باشن،خیلی براشون دعا میکنم،انقد ک سر زایمان دعا و قرآن خوندم و صلوات فرستادم تو کل زندگیم دعا و قرآن نخوندم(((:

|دوشنبه 15 آذر 1395| 00:42|بانو(:| نظرات (6)

دیروز وقتی صبح رسیدم خونه،اصلا باورم نمی‌شد ک فقط 24 ساعت از خونه نبودنم گذشته،حس میکردم قشنگ 3-4 روزی گذشته،انگاری صبح و عصر و شب روز کشیکم هر  کدوم خودش ی روز کاملاً مجزا بود((:

 با وجود اینکه برای اولین بار تو زندگیم ب مرحله ایستاده خوابیدن رسیده بودم و دقیقا 26 ساعت کامل بدون ی لحظه چشم رو هم گذاشتن بیدار بودم ولی واقعاً احساس خیلی خوبی داشتم((:

کشیکم با یک زایمان طبیعی اول صبح و ی دختر کوچولو ناز شروع شد و با ی زایمان سزارین اول صبح روز بعد و یه گل پسر تموم شد((:

ب دوتا خونواده خبر تولد نوزادشونو دادم و انققققد خوشحال شدن ک حد نداشت و کلی ازم تشکر کردن((:

صبحش رو با ی گروه مامایی خیلی باحال و صمیمی بودم ک ب صورت خود جوش هی کار یادم میدادن و ازم حمایت می‌کردن ک نترسم و کار رو درست انجام بدم((:

تنها خاطره بدش مادری بود ک یک روز کامل رو درد داشت و مشکل ولی نیومده بود بیمارستان و وقتی ک اومد با وجود تلاش تیم پزشکی،بچه  زنده نموند و همه رو غصه دار کرد،هنوز تصویر تپشای قلب کوچولوش ک زیر بدن نحیفش بالا و پایین میشد جلو چشممه

یکی از خانومای باردار ک زایمان طبیعی داشت و همراهش بهم گفتن ک هیچوقت فراموشم نمیکنن،خیلی ذوق کردم((:

3 تا از ماما ها بهم گفتن ک خیلی خاصی،همشونم هی گفتن همینجوری بمونی دکتر خوبی میشی و برو زنان و هی بنده ذوق نمودم((: هر چند خودم هنوز برای زنان خیلی مرددم((:

یکی از ماماها ی راز بزرگ زندگیشو بهم گفت و ازم مشورت خاص((:

یکیشون بهم گفت یجوری با خانوما حرف میزنی،انگار خودت دو تا زایمان طبیعی داشتی((:

تو درمانگاه خود دکتر پیشنهاد داد ک معاینه قلب بچه رو من انجام بدم،چهره مامانا موقع شنیدن صدا قلب بچشون عاااااالیه((:

فهمیدم ک مامان و مادرشوهر آخرین گزینه برای همراهی ی خانوم حامله باید باشن((:

سر یکی از زایمانا ی شرایط فول استرس رو تحمل کردم و خداروشکر ک آخرش عالی شد((:

دیدم اولین سوال هر مامانی اینه ک بچه ام سالمه?((:

فهمیدم ک 90 درصد ی زایمان طبیعی راحت بستگی کامل داره ب آگاهی و صبر و همکاری خود مادر((:

صبحونه روز بعد کشیک رو حلیم خوردم,اینترنا بهم دادن(((:

ب هرکی میرسیدم یکی از جملاتش این بود ک امشب یکی از شلوغ ترین شبا بوده،کلا پا قدم سبکی داشتم(((:

اگه بخوام ادامه بدم،حالا حالاها طول میکشه ولی در کل روز فشرده خییییلی خوب و پرخاطره ای بود خداروشکر((:

از خاطرات منفی هم نمیگم،ک چقد بعضی از افراد حرص میدن آدمو و تو چون جز کادر درمانی هستی فقط باید سکوت کنی(:

|سه‌شنبه 9 آذر 1395| 11:03|بانو(:| نظرات (20)

انقد ک تو فضا مجازی همه عاشق برف و سرمان،فک کنم تنها آدمی باشم ک از سرما و سوز و برف خوشش نمیاد/:

برف فقققققط از پشت پنجره قشنگه،اونم وقتی خونه حسااااابی گرم باشه،والا(((:


|جمعه 5 آذر 1395| 19:41|بانو(:

هیچ لذتی بالاتر از خوابیدن تو اوووووج گرما زیر پتو و جلو کولر و خوابیدن تو اووووووج سرما زیر پتو و چسبیده ب بخاری نیست((:


بانونوشت:خوشی قسمت دوم نسیبمون شده حساااابی((: هرچند ک کلا سرما دوست ندارم(:

بانونوشت2:میریم ک داشته باشیم ی هفته پر از جیغ و داد و خون و در نهایت دیدن زیبایی تولد ی انسان رو(:


|چهارشنبه 3 آذر 1395| 22:47|بانو(:

کورس روانپزشکی هم تموم شد ب سلامت،امتحانشم بهتر از اونی بود ک انتظار داشتم خداروشکر(:

از امتحان اومدم خونه و حسااااابی خوابیدم بعدم ی برنامه بلند بالا چیدم ک تو ی روز تعطیل حتما باید همشو انجام بدم ان شالله(:

باید روپوشامونو بشورم ک دیگه از رنگ سفید ب زغال سنگی تغییر رنگ دادن (:

باید ظرفا رو بشورم تا دوباره زیاد نشدن و کار ب 4-5 ساعت ظرف شستن نرسیده(:

باید اتاقمونو جمع کن و لباس کثیفا رو دسته بندی کنم ک بندازم تو ماشین(:

باید فردا صبح زود بیدار شم ک ی قیمه عالی بعد مدتها درست کنم(:

باید خونه رو جارو و گردگیری کنم و آشغالا رو جمع کنم(:

باید فردا زیارت عاشورا بخونم اگه قسمتم بشه(:

باید برنامه درسیمو راست و ریست کنم(:

باید شرح حال روانمو بنویسم(:

باید کتاب مریمو بخونم(:

باید زندگی کنم((:


بانونوشت:خداروشکر برای بودن تک تک تون،من اینجا مخاطب زیادی ندارم ولی تک تک اونایی ک هستن واقعا با معرفتن،خداروشکر(:

بانونوشت2:با اینکه کورس روان،نسبت ب بقیه کورسا مثل تعطیلات بود و یجور شوخی بود انگار،با اینکه بخش خیلی جذابی نبود و تخصصی تر از اون بود ک بشه خیلی باهاش عجین شد ولی دلم برای بعضی از مریضاش تنگ میشه،دلم برای ترسیدنای اول کورسمون از مریضای اسکیزوفرنی تنگ میشه،دلم برای رزیدنتای مهربونش تنگ میشه،دلم برای بی کاری و هتل 

بودنشم تنگ میشه حتی(:

بانونرشت3:تیتر=محمد عزیزی(:

|شنبه 29 آبان 1395| 22:26|بانو(:| نظرات (25)

  1    2    3    4    5    ...    11  >>
miss-A