X
تبلیغات
رایتل














عاشقانه های یواشکی

آغوشط بهشت خداست برای من

صبح داشتم تند تند حاضر میشدم برم بیمارستان،ک یهو از زیر لباسایی ک رو مبل ولو بود ی اتود افتاد رو زمین،قشنگ ی لحظه با دیدنش خشکم زد،برداشتم و گذاشتمش رو میز و بقیه کارامو تندی کردم و راه افتادم طرف بیمارستان ولی کل روز ذهنم درگیرش بود،ن اینکه بهش فکر کنم ولی هی میومد تو ذهنم و میرفت

ترم 3 بودیم ک اومد تو کلاس ما،ی ترم بالاتر ازمون بود ولی عقب افتاده بود و شد همکلاسیه ما،ی دختر فوق العاده آروم و ساکت،مثل ی نسیم آروم بود و بی صدا،انقد آروم بود ک خیلی وقتا حتی وقتی کنارت نشسته بود بازم حضورشو فراموش میکردی،اصن یادت میرفت ک هست،واقعا فراموش میکردی

اون روزا ک اومد تو کلاس ما،منم تنها بودم،شاید برای همین بود ک خیلی زودتر از بقیه متوجه حضورش شدم(خیلی از بچه ها بعد از دوستیمون تازه متوجه حضورش شده بودن)،براش تو کلاس جا میگرفتم،اگه خبری میشد بهش خبر میدادم و ....،کم کم رابطمون بیشتر شد،دو کلمه هم باهم حرف میزدیم(:

ی بار سرما خورده بود و بهش زنگ زدم،کلی برام درد و دل کرد و آخرش بهم گفت خیلی آروم شده،انقد از حرفش خوشحال شدم ک حد نداشت(:

ی بار درباره ی مشکلی ک داشت باهم صحبت کردیم و سعی کردم راهنماییش کنم و دلداریش بدم،حس بزرگتری داشتم نسبت بهش،4 سال ازم کوچیکتر بود(:

ی بار رفتم خونش و باهم آلبوم عکساشو دیدیم(:

ی بار با مریم براش جشن تولد سوپرایزی گرفتیم(:

ی بار ی اتود دستش دیدم و گفتم چقد قشنگه و فردا ی اتود شبیه همون برام خریده بود،همین اتود(:

ولی کم کم همه چی عوض شد،روابط من ک بیشتر شد،اونم ازم دورتر شد،مریم و زینب ک اومدن،اون کم کم فاصله گرفت،دور شدنش هم ب همون اندازه حضورش آروم بود،ب ظاهر همه با هم بودیم ولی انگار ی چیزی عوض شده بود

نمیدونم چی شد ک کم کم حس کردم روم حساس شده،سعی کردم کمتر از همسرم جلوش چیزی بگم،سعی کردم هر چی میگه کلی ازش تعریف کنم

بعد یهو حامله شد،میدونستم ک واقعا دوست داشته،خیلی خوشحال شدیم،خیییییلی،ولی حساسیتاش بیشتر و شدیدتر شد و ی چیزایی گفت ک...


دیگه واقعا فاصله زیادتر شده بود،زیاد و دور

صبح ک اتود رو دیدم ،یهو دوباره دلم براش تنگ شد،ی دلتنگیه واقعی،برای همون دختر آرومی ک نسبت بهش احساس بزرگی و مسئولیت داشتم

بعضی وقتا یکی جلوی چشمته،خداروشکر زنده و سلامته ولی تو از دستش دادی،این خیلی دردناکه


بانونوشت:ی اخلاق بدی ک دارم اینه ک نمیتونم حسی رو ک ب کسی ندارم الکی بهش نشون بدم،نمیتونم ب کسی ک دوسش ندارم بگم دوسش دارم،نمیتونم وقتی یکی تو دلم و چشمم کوچیک میشه جور دیگه ای بهش وانمود کنم،جوابی نمیدم ولی تمام ذوق کردنام و لبخندامم میخوابه،میشه ی رابطه معمولی و عادی،این خیلی از روابطی ک میتونه حداقل ظاهری عالی باشه رو ازم بگیره ولی راستش ته دلم ازش راضیم برای همین تلاشی برای عوض شدنش نمیکنم(:


|دوشنبه 9 اسفند 1395| 02:10|بانو(:| نظرات (0)

از اول این ماه بخش داخلیه آخاهی شروع شده و سه شنبه کشیک بود و یهو نصف شبش بهم خبر داد ک فردا(چهارشنبه صبح) مورنینگ داره اونم با بد اخلااااااااق ترین اتند بیمارستان

از شانسش من قبلا از رو هاریسون کل اون مطلبو خلاصه کرده بودم و نوشته بودم،همه رو تو تلگرام نوشتم و براش فرستادم ولی بازم خودش تا صبح از استرس نخوابیده بود و هی از رو کتاب و اینترنت خونده بود

بنده هم تصمیم گرفتم جهت دادن قوت قلب تشریف ببرم بیمارستانشون ولی مشکل اینجا بود ک خودم تا عید ی بیمارستان دیگم و اونجا باید صبحا حضور بزنم و از اونجایی ک هرررررروقت عجله داری باید همه کارا باهم پیش بیاد

اول صبح دیر از خواب بیدار شدم،بعد وسایلم پیدا نمی‌شد،کفشم پام نمیشد،تاکسی گیرم نیومد،ینی معجزه بود ک 8 و 5 دقیقه رسیدم بیمارستان و حضور زدم(((:

بعد یهو معجزه شد و همونجوری ک سرگردون بودم ک چجوری خودمو برسونم ب اون بیمارستان،یهو یکی از بچه ها گفت ک میرسونم و تو 10 دقیقه با کلی شوماخر بازی بنده رو رسوند(((:

بگذریم ک پشت تمام چراغ قرمزا موندیم و تازه ب ترافیک ی تصادفم خوردیم(((:

خلاصه بدو بدو رفتم سالن مورنینگ و دیدم آخاهی و رزیدنت داخلی دارن جواب سوال میدن،همون آخر سالن پیش یکی از استاژرای سراسری ک میشناختمش نشستم و با ذوق زل زده بود و گوش میدادم،تو عمرم هیچ مورنینگی رو انقد با دقت گوش ندادم((((:

بعد بهاره(همون استاژره) رفت ب یکی از دخترا ی چیزی گفت و اونم پاشد و رفت،منم رفتم جاش بشینم ک یهو آخاهیم ک مورنینگش تموم شده بود،اومد رو صندلی جلویی نشست((((((:

بعد من طبق معمول با دیدنش طپش قلب گرفته بودم و نمیتونستم صداش کنم((((((:

بعد یهو چشمش بهم خورد و جا خورد و گفت تموم شد ک گفتم بودم و بهش گفتم ک عالی بود مثل همیشه(((:

بعد مورنینگم یکم صحبت کردیم و من برگشتم بیمارستان خودمون(((:

خیلی خوب بود(((:


بانونوشت:از اون جایی ک آخاهی زیاد اهل نشون دادن ذوق و اینا نیست،بنده بهش لطف میکنم و هی یادش میندازم و از چهارشنبه تا حالا هی ازش می‌پرسم ک چقد از دیدنم ذوق کرده?و اعلامم میکنم ک خودم بیشتر ذوق کردم((((:

بانونوشت2:انقد موقع ارائه اش ذوق و هیجان داشتم ک حد نداشت،همش صلوات میفرستادم براش فقط((:

بانونوشت3:تیتر=مصطفی ملکی

:

|جمعه 6 اسفند 1395| 00:27|بانو(:| نظرات (9)

امروز تو آسانسور دانشگاه جلوی چشای متعجب آبدارچی دانشگاه،بلند بلند با مریم دعوا کردم|:

مریمم فقط بهم میگفت حساس شدی،موضوع مهمی نبود|:

خودمم میدونم اشتباه کردم|:

ولی مسئله اینجا بود ک اصن دلیل عصبانیتم فقط ی بخش کوچیکش ب خاطر خودم بودولی دلیل اصلیش این بود ک حس میکردم داره بهش توهین میشه

ی اخلاقی ک داره اینه ک همیشه جلو اطرافیان حتی وقتی حرفشون ناحقه و حق با خودشه،با شوخی و خنده کوتاه میاد و باعث میشه طرف مقابل پررو و متوقع هم بشه

طفلی،حرفای مفت اون یکی رو ک تحمل کرد هیچی،تازه عصبانیت مسخره منم تحمل کرد و هیچی نگفت

بهش گفتم نذار همه فک کنن تو فقط باید ناز بقیه رو بکشی و هواشونو داشته باشی،بذار بدونن تو هم نیاز داری ک بقیه هواتو داشته باشن

ازش ب خاطر دعوای امروزم باهاش عذرخواهی نکردم،دعواهای بدتر از اینم کردیم و کلا قهر و اینا تو کارمون نیست ولی فک کنم باید ازش عذرخواهی کنم

+ب نظرم آدمایی ک حرفاشونو رک میزنن و هرچی دلشون میخواد صاف تو چشمات میگن و بعد تو اگه یک هزارم همین رفتار رو باهاشون بکنی،نارحت میشن،اصلا آدمای جالبی نیستن

++باید ی برنامه درست و حسابی برا خودم بنویسم(:

+++خیلی درهم و برهم نوشتم،فقط نوشتم ک یادم بمونه(:

|پنج‌شنبه 5 اسفند 1395| 17:53|بانو(:| نظرات (4)

ی چیزی ک تازگیا تو وب مد شده،اینه ک،میان شروع می‌کنن از تخیالتشون مینویسن تا باز خورد خواننده ها رو ببینن،ک ببینن مثلاً چقد قدرت نوشتنشون بالاس

اگه اسمه حس بدی ک بعد فهمیدن این موضوع دارم،اگه اسمه اون نگرانیای واقعی ک برای ی مشت تخیلات داشتم،اگه اسم وقتی ک برای خوندنشون گذاشتم،اگه اسم اینا حق الناس باشه،من از حقم هیچوقت نمیگذرم

من ب این دنیا و آدماش علاقه دارم، کسی رو ک عمدا اعتمادمو از بین ببره نمیبخشم

|چهارشنبه 4 اسفند 1395| 18:53|بانو(:| نظرات (9)

هدیه روز مادر و پدر رو خریدم((((:

دو تا کیف پول چرم ،جفت همدیگه برای مامانم و مادرشوهرم خریدم(:

ی ست کیف پول و جا کلیدی چرم هم برای آقای پدرم خریدم((:

برای پدرشوهر چیزی نخریدم،هم همسری مخالف بود،هم خاطره خوشی از هدیه دادن ب شخص ایشون ندارم،ترجیح دادم از ی سوراخ دوبار گزیده نشم(:

خریدام امروز رسیدن(((:

سایت بامیلو عاااااالیه،پشتیبانیشون خییییییلی خوبه،ساعت 1 نصفه شب زنگ زدم ب پشتیبانیش،انققققققد خوب و مودب برخورد و راهنمایی کرد ک حد نداشت،کپ کرده بودم،خرید از دیجی کالا و بامیلو رو حتما امتحان کنید،پشیمون نمیشین((:

کاش تو سایتش یا تلفنش ی جایی داشت ک بشه ازشون تشکر کرد،خیلی خوب بودن(:


ی عکس تو ی پیجی بود از خونه پروین اعتصامی،خیلی شبیه نبود ولی حس و حالش دقیقا کپیه حس و حال خونه مامانیم بود،گذاشتمش زمینه تبلت،خیلی حس خوبی بهم میده،حتی بوی آشناش رو هم میتونم حس کنم((:

عجیب اینکه آخاهیم وقتی دید عکسو،گفت اینجا خونه مامانیه?گفتم نه،خیلی شبیهه?،یکم نگاه کرد،گفت ن،ولی انگار اونجاس((:


ی چیزی میخواستم بنویسم الان یادم رفت((:

یادم اومد((:

ب نظرم زندگی مشترک مثل ی مبارزه است،ی مبارزه عجیب و پیچیده

دیشب با آخاهی ی بحث جدی داشتم،انقد خوب مدیریتش کردیم ک حتی وسط بحث هم تعجب کرده بودم،شاید همین بحث یا خیییییلی ساده تر از اون تو سال گذشته ی فاجعه بود ولی الان ی اتفاق عادی بود ک میشد ازش ب راحتی و عالی عبور کرد

چقد جفتمون بزرگ شدیم و تغییر کردیم((:

خداجونم شکرت((:

فک میکنم بزرگترین مصیبت ی زندگی مشترک تازه شروع شده این باشه ک انتظار داشته باشی همه چی از همون اولش خوب و خوش و عاشقانه و بدون مشکل و اختلاف باشه

ما هم هنوز خیلی تازه کاریم،مطمئنن گذشتن هر یکسال میتونه ی عاشقانه عاشقانه تر رو بسازه ان شالله(:


بانونوشت:تیتر=علی صفری
|سه‌شنبه 3 اسفند 1395| 00:21|بانو(:| نظرات (17)

ی آخاهیم دارم ک تو جیبش ی دنیا لواشک فافا داره(((:

بعد هی یدونه یدونه اجی مجی میکنه و هی از جیبش لواشک در میاره و بهت میده(((:

و بعدشم رفته کلی گشته تا برای خانومش لواشک فافا پیدا کنه و از همه مدلش یدونه براش بخره((:

البته از همون دیروزم داریم مثل دو تا انسان غیر متمدن سر لواشکا دعوا میکنیم و  گیس و گیس کشی داریم((:

خداجونم شکرت(:

|جمعه 29 بهمن 1395| 15:09|بانو(:| نظرات (9)

ی نفر تشنج کرد و فقط ی نفر دیگه ب جز خودم برای تماشا نرفت،هممممه رفتن (کلاس ما ک همه رفتن)و ما دو نفر نشستیم،بدون هماهنگی فقط ی عقیده مشترک بود ک شاید ی نفر نخواد تو لحظات بدش تماشاچی داشته باشه و وقتی نمیشه کاری کرد پس نباید رفت

چقد باید بگذره و چند نفر رو باید دید تا یکی انققققد شبیهت پیدا بشه؟

خداجونم شکرت(:


بانونوشت:در راستای اتفاق بالا،یکی از دوستامون ک مثل همه برای تماشا رفته بود،برگشته پرو پرو میگه:واااای انقد همه دورشو شلوغ کرده بودن ک ترسید

بنده هم گفتم:خب نمیرفتی

حالا نارحت شده از حرفم،حرف بدی زدم؟(:

بانونوشت2:امیدوارم ی روز برسه ک با خروار خروار ادعامون،دست از این فرهنگای جهان سومی برداریم،هر کدوم از ما میتونست جای اون شخص باشه،فک نکنم کسی از تماشاچی داشتن برای نارحتیا و بدبیاریاش خوشش بیاد

|پنج‌شنبه 28 بهمن 1395| 00:02|بانو(:| نظرات (9)

عاشق بارونم،عاشق صداش،عاشق خیس شدن زیرش،عاشق حتی همین آب راه افتادن تو خیابونا،عاشق هوای بارونیم

خیلی خوبه،خدایاشکرت(:


میخوایم هفته دیگه بریم دیدن بچه دوستمون ک تازه دنیا اومده،دلم میخواد همون دوست قبل حاملگی رو ببینم،همون دختر آرومی ک همیشه ی تصور قشنگ ازش داشتم،شاید این آخرین برخورد مستقیممون باشه،دلم میخواد همیشه تو ذهنم قشنگ بمونه(:

آخاهی تو مسابقاتی ک رفته بودن،تیمشون حذف شده و فردا دارن برمیگردن((:

خبر دارین ک فردا ولنتاینه دیگه?(((:

حالا درسته ما ب این چیزا اعتقاد نداریم ولی خب اعتقاد پیدا میکنیم برای ی شب((((:

بهش گفتم هرچی میخوای بهم بدی،بده بدم ب محک((:

ریا نشه ی وقت(((:

چ اشکال داره ایده های خوب رو بهم بگیم?خودمم این ایده رو از یکی دیگه دزدیدم،خدا خیرش بده((:


فردا میخوام برای آخاهی ماکارونی درست کنم،میگه ماکارونی مخلوط(شکل دار و ساده باهم) رو دوست داره،کسی تا حالا اینجوری درست کرده?خوب میشه?(:

فردا میرم سالاد فصل میخرم با ماکارونی بخوره،بخوریم((((:

البته دروغ نشه،بیشتر واسه خودم میخرم،دوست میدارم آخه((:


ب مامانم نگفتم آخاهی رفته برای مسابقات،هروقت پرسیده هی گفتم شیفته،الان مامانم انقد از دست مسئولین بیمارستان برای اینکه دامادش انقد شیفت میره عصبانیه ک حد نداره((:

دروغ گاهی لازمه دیگه،ن?خب میگفتم همش نگران میشد الکی(:


مامانم عادت داره هرررررر روز خونه رو جارو کنه و گردگیری کنه و دستشویی بشوره و گاز رو روزی سه بار تمیز کنه و ظرفا رو نمیذاره تو ماشین و با دست میشوره و ....

حالا آرتوروز گردن گرفته،بهش گفتم اگه بازم مثل قبل باشی دستت فلج میشه

ب هر حال دروغ لازمه گاهی((:



|دوشنبه 25 بهمن 1395| 23:02|بانو(:| نظرات (22)

انقد برای خونه خرید نکردم ک امشب وقتی رفتم خرید،قششششششنگ چشمه بازارو کور کردمو اومدم((:

میخواستم برم سالاد الویه برای شام بخرم،بعد یادم بود دفه پیش ک مریم اومده بود اینجا،سالاد الویه رو با ی چیز سفیدی قاطی کردیم و خوردیم ک خیلی خوش مزه شده بود،هرچی فکر کردم ک اون چیز سفید چی بوده،چیزی ب جز سس مایونز یادم نیومد،البته همش خودمم متعجب بودماااا ولی بلاخره رفتم خریدم،،،بعد ک برگشتم مریم بهم گفت اون چیز سفید خامه بوده(((((:

بعدش اینکه سس از این یه نفره ها گرفتم وقتی برگشتم خونه،فهمیدم دونه ای 1000 باهام حساب کرده و من اونجا تو مغازه فقط حس کردم خریدم گرونتر از حد نرمال شده،اومدم خونه تازه فهمیدم(((:

بعدترش،ی دونه از این دوغ کیسه ایا هم گرفتم،اومدم خونه واسه خودم دوغ ریختم و خوردم بعد همش فک میکردم چقد طعمش بد شده و مزه اش ی جوریه،تازه چشمم خورد رو کیسه دیدم نوشته شیر(((((:

کلا من خسته نباشم(((((:

|شنبه 23 بهمن 1395| 21:54|بانو(:| نظرات (13)

صبح آخاهی رو بدرقه کردم و از زیر آینه و قرآن ردش کردم و با کاسه آب رفتم پائین و ب محض اینکه آب و ریختم پشت سرش دیدم صداش میاد ک بانو بانو پول برنداشتم،بعد منم وسط کوچه داد میزدم ک برنگردا،آب ریختم پشت سرط(((: همونجایی ک هستی بمون،خودم میرم براط میارم(:

بدو بدو رفتم تو خونه و پول رو برداشتم و دلم آروم نگرفت،کاسه رو دوباره آب کردم و اومدم پائین و پول رو دادم و آب رو ریختم پشت سرش و برگشتم بالا(:

هنو ی ربع نگذشته بود ک دوباره زنگ زد ک وااااای کارتمو یادم رفته دارم میام بگیرم،حالا تنها واکنش من این بود ک نیااااااای تو کوچه ها،جلو کوچه بمون براط میارم((((:

 بعد اونم هی میگفت بابا چی چی نیا،من جلو در خونه ام((:

دوباره شال و کلاه کردم و قرآن و آب رو بردم پائین و دوباره از زیر قرآن ردش کردم و سه باره آبو ریختم پشت سرش و براش دعا خوندم و بالاخره با تکمیل شدن سه باره،راهی شد و رفت ب سلامتی(:

خیلی ب رد کردن مسافر از زیر آینه و قرآن و ریختن آب پشت سرش اعتقاد دارم(:


بانونوشت:تیتر=سپیده امیری
|جمعه 22 بهمن 1395| 17:55|بانو(:| نظرات (13)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
|چهارشنبه 20 بهمن 1395| 22:31|بانو(:| نظرات (8)

SMS داده:بانو، کرم مغذی ینی چی?

از اون جایی ک میدونم خیلی اهل کرم و ماسک و ... این چیزاس،حدس زدم تو یکی از این سایتا دیده،ولی نمیفهمیدم منظورش از سوالش چیه،زنگ زدم بهش،میگم چی میگی?

میگه:کرم مغزی(دقت کنید،مغزی!!!!!) چیه?

لازمه بگم چقد بعدش ب مغزی و مغذی خندیدیم و تا همین ی دقه پیشم التماس میکرده ک ب کسی سوتیشو نگم(((((:

کلا مریم ی روز سوتی نده،زمین و آسمون جا ب جا میشه(((:


بانونوشت:آخاهی داره از جمعه ی سفر یک هفته ای میره،برای اینکه بتونه این یک هفته رو بره مجبور شده کل این ماه رو پشت سر هم شیفت بره،دلم براش تنگ شده،بی حوصلم،،،میخواستم بعد 4 ماه برم خونمون ولی همزمان میشد با برگشت آخاهی،اونم کنسل کردم،خیلی بی حوصلم

بانونوشت2:خواهر خوبی نبودم،داداشم بهم بی اعتماد بود

بانونوشت3:ب نظرم اینایی ک مدام دم از حقوقای پزشکا میزنن خیلی بی انصافا،دلم لک زده برا خونمون،دلم لک زده برای خونه بودن شوهرم،،،مهم نیست،ی درد و دل نصفه و و نیمه بود(:


|چهارشنبه 20 بهمن 1395| 21:13|بانو(:| نظرات (7)

ب یکی تو تلگرام پی ام دادم:وووووویییییی،چ خوشگل و خوشتیپ(ب کلی از این شکلکای چشم قلبی)

جواب داده،سلام،ممنون

ینی اوج ذوق تو جواب دادن بود(((((((:

---------

کاش میشد آدمای اشتباهی رو از زندگیمون میذاشتیم بیرون و همیه خاطرات مشترک رو هم پاک میکردیم،متاسفانه آدمای اشتباهیه زیادی تو زندگیم داشتم ک دلم میخواست هیچ وقت نبودن،ولی حتما بودنشونم حکمتی داشته،توکل ب خدا(:

-------

کاش همیشه یادم بمونه و باز بعد دو روز فراموش نکنم(:


بانونوشت:آخاهی برام کادو خریده،ی تخته سیاه کوچولو،با گچ،عاااااااااااااااشقشم((:

بانونوشت2:کتاب خاطره رو خوندم از جوی فیلدینگ،متوسط رو ب بالا بود،نشونم داد ک مهم نیست کجای دنیا زندگی میکنی،بعضی حسا تو همیه آدما مشترکه(:

|دوشنبه 18 بهمن 1395| 21:22|بانو(:| نظرات (10)

الان یکی از بچه ها برام پیامی گذاشته بود ک لازم شد ی چیزایی رو توضیح بدم(:

شاید خیلیاتون پست مریم رو خونده باشید،اینکه نباید تو دنیای مجازی ب کسی اعتماد کرد،این ک شاید من،اونی نباشم ک دارم میگم

این حرف کاملاااااااا درسته ولی ب معنیه بی اعتمادیه مطلق هم نیست،من خیلی دیر اعتماد میکنم ولی همین منی ک انقد دیر اعتماد میکنه،دو تا از دوستای وب قبلیم رو حتی برای جشن عقدمم دعوت کرده بودم((: تو همین وب هم خیلیاتون عکسمو دیدین و شماره امو دارین(:

در کل با احتیاط اعتماد کنید،ن صرفا دنیای مجازی ک دنیای واقعی هم همینطور((:

از طرف خودم و مریم بهتون قووووول میدم ک کلمه ب کلمه نوشته های وبمون،خاطرات واقعی زندگیمونه(:

و قووووووول میدم ک تمام حرفا و اطلاعات خصوصیتون امن و محفوظه،نگران نباشین(:


|جمعه 15 بهمن 1395| 11:41|بانو(:| نظرات (21)

موضوعترازرتبه کشوریرتبه منطقه یک
کل۶۷۱۱۲۱۶۷۴۶۰
دروس اختصاصی۶۷۰۰۲۱۰۰۴۳۵
دروس عمومی۶۱۳۶۵۷۰۴۱۲۳۸
نام دروسدرصدتراز
ریاضی پیش۶۰۷۰۴۳
ریاضی پایه۴۷۶۱۳۹
زیست پیش۹۳۷۱۲۹
زیست پایه۷۸۶۶۱۰
فیزیک پیش۵۰۶۱۶۰
فیزیک۳۵۸۷۰۷۳
شیمی پیش۸۷۶۹۲۷
شیمی۲۷۲۶۳۵۳
ادبیات۶۰۶۳۵۹
دینی۷۰۶۶۰۰
عربی۵۰۶۳۶۲
زبان۳۵۵۳۹۱

[ شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ ] [ 0:8 ] [ ائورا ]


بانونوشت:رسما خودمو خفه کردم تا تونستم بذارمش(((:
بانونوشت۲:کامنتا رو زود تائید میکنم((:
|چهارشنبه 13 بهمن 1395| 18:21|بانو(:| نظرات (11)

وبلاگ قدیمیمو میخوندم،از فروردین 91 تا بهمن 92،چ روزای عجیبی بود،سخت و شیرین،همشو دوباره خوندم،کلی از خاطره ها رو یادم رفته بود و دوباره یادم اومد و مثل همون لحظه اول باهاشون از ته دل خندیدم و ذوق کردم،مثل اون صدای مداحی ک تو گوشی پخش شد،مثل اون آهنگ پیشوازی ک بیشتر از هزار بار گوش کردم،مثل بستنی خوردنای رو پل هوایی،مثل خاطرات نیمکت دو نفره و مثل ...

چقد اون روزا پر از حس نگرانی بودم،پر از ترس،پر از تنهایی،باورم نمیشه تموم شدن،حتی باورم نمیشه ک همیه اینا خاطرات من باشه

از چندتاشون اسکرین شات گرفتم و فرستادم برای آخاهی و تاکید کردم ک همیشه یادش باشه چقد عاشقم بوده(((:

بعد کلی براش ابراز احساسات کردم  و از سختیه اونروزا گفتم،اوشونم در نهایت فرمودن،بعله دیگه،اون روزا یادت رفته ک حالا الکی ب سالن رفتنام گیر میدی،البته بنده هم در جواب فرمودیم برو بااااااوووو(((:

کلا اوج مکالمه عاشقانه ما در همین حد و حدوده((((:


بانونوشت:تیتر=ژاندارک

بانونوشت2:یکی از کارنامه های قدیمیه آزمون قلمچیمم،ما 30 بهمن 89 رو پیدا کردم تو وب اولم((((: کنکوری داریم ک بخواد کارناممو بذارمش?(:

|سه‌شنبه 12 بهمن 1395| 21:34|بانو(:| نظرات (16)

ی شوهرم دارم ک میره با کلی پلیس بازی از آب میوه فروشی بغلی برای خانومش کیک میخره ک با شیر کاکائوش بخوره(((:

اون آب میوه فروشی ک خودمون توش بودیم،کیک نداشت و چون سفارشمونو داده بودیم،مجبور بودیم همونجا بمونیم(:

البته نغ زدن های زیر پوستی اینجانب هم بی تاثیر نبود(((:


بانونوشت:چقدر هوا سرد شده،دیشب تو همین دو قدمی ک رفتیم و برگشتیم ب اندازه ی سال ب آخاهی غر زدم ک یخ کردم و مردم از سرما((:

بانونوشت2:آخاهیم برام ی جاسوئیچی خریده جهت منت کشی،خیلی دوسش میداریم(((:

بانونوشت3:تیتر:آذر


|سه‌شنبه 12 بهمن 1395| 12:32|بانو(:| نظرات (9)

اوایل ازدواجمون آخاهی خیلی حساس بود،تقریباً ب تمام آدم و عالم گیر میداد،مثلاً فقط کافی بود بگم" امروز یکی از بچه های کلاس بهم گفت"

دیگه حالا بیا جمعش کن،تا ی ساعت فقط باید جواب سوالایی مثل،دختر بود یا پسر?و خدا نمیکرد ک جواب میشد پسر،دیگه سوالا تمومی نداشت،،،کی بود?ن دقیقا کی بود?دقیقا چی گفت?چجوری گفت?با چ لحنی گفت? و ....

بدترین قسمتش اونجا بود ک حتی حاضر نبود صبر کنه و بعدا این سوالا رو وقتی تنها میشیم بپرسه،همون جلو مامان و بابام شروع ب پرسیدن میکرد

حتی جرات نداشتم جلوش بگم مثلا از فلان آهنگ خوشم میاد،دیگه بعدش طوفان میشد،منظورت چی بود?ینی از صداش خوشت میاد?ینی صداشو دوس داری? و....

این اخلاق و این اتفاق برای من فاجعه بود،برای منی ک تا قبل از اون هیچکس هیچوقت ازم سوال و جواب نمیکرد،همیشه بهم اعتماد کرده بودن و اجازه داده بودن خودم درست رفتار کردنو یاد بگیرم

خلاصه ک وضعیت وحشتناکی واسم بود،اوایل آروم و مهربون جواب میدادم ولی بلاخره ی روز صبرم ته کشید و همراهش هی با هر سوال عصبی میشدم

تا اینکه ی روز آقای پدر ب بهونه دانشگاه منو سوار ماشینشون کردن و دوتایی راه افتادیم سمت دانشگاه،همونجور ک تو راه بودیم آقای پدر شروع کردن تعریف کردن از آخاهی و هی تعریف کردن و تعریف کردن و کلی از خوبیاش گفتن،آخرش ک دیگه بنده کلی خر ذوق بودم ک واااااای خدایا شکرررررت چ شوهری گیرم اومده((: رفتن سر اصل مطلب

بهم گفتن همیه مردا اول زندگیشون از اینجور حساسیتا دارن،بهم گفتن تو فقط نباید حساس ترش کنی،بهم گفتن هر وقت و هر موقع هر چندتا سوال و هر مدل سوال ک ازت میپرسه با آرامش جواب بده،بذار بهت اعتماد کنه،کم کم درست میشه،بهم گفتن این نارحت و عصبی شدن تو فقط وضع رو بدتر و شرهرتو حساس تر میکنه

از اونروز شروع کردم ب تمرین با آرامش جواب دادن،جواب هر سوالشو کامل و با آرامش میدادم،ب 6 ماه نرسید ک این عادت از سرش افتادو دیگه هیچوقت از این مدل سوالا نکرد((:

امروز خودشم ب اون روزا و اون سوالا میخنده((:

امروز نگفته و نپرسیده خیلی از مسائل جدی تر هم بینمون حل شده است((:

امروز آخاهی یکی از خوش اخلاق ترین مردای روی زمینه((:

گاهی باید تو زندگی مشترک صبر کرد،گاهی با صبر میشه حتی از غوره هم حلوا ساخت،باور کنید(:


بانونوشت:بچه ها مطالب رمز دار چیز خاصی نیستن،فقط مطالبی هستن ک ممکنه با خوندنشون اگه کسی از فامیلم اینجا رو بخونه متوجه بشه ک منم،فقط همین،برای همین رمزو فقط ب آشناها و اونم فقط ب آدرس وبلاگ میدم(:


|یکشنبه 10 بهمن 1395| 22:30|بانو(:| نظرات (20)

لطفاً اگه کسی رمز رو نداره با آدرس ی کامنت بذاره(:

رمز رو نگه دارین،چون ممکنه مطالب رمزی زیاد بشه(:

ب ایمیل نمیتونم رمز بفرستم (:

|جمعه 8 بهمن 1395| 23:40|بانو(:| نظرات (19)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
|جمعه 8 بهمن 1395| 23:38|بانو(:| نظرات (15)

ی دوستی دارم ک چپ میره میگه دانشجو پزشکیه،راست میاد میگه دانشجو پزشکیه،هررررر اتفاقی ک بیفته تاکیدش رو دانشجو پزشکی بودنش همیشه ب هول و قوه الهی پا برجاست! واقعاً از دستش خستم،از بودن باهاش جلوی بچه های رشته های دیگه یا سایر افراد احساس خجالت می‌کنم،وقتی باهاشم هیچ حس خوبی حتی نسبت ب زندگی خودمم ندارم!

امروز وقتی استاد گفت هممون رندوم تو جایگاه فعلیمون هستیم،واقعاً ب حرفش ایمان داشتم،همیشه با خودم فک می‌کنم اگه خونواده دیگه ای داشتم مطمئنن اینجا نبودم،درسته تلاش خودمون مهمه ولی شرایط هم خیییییلی مهمه

چند وقت پیش مامانم بهم خبر داد ک یکی از اقوام نسبتا نزدیکم بچه دومشو حاملس تو 17 سالگی!!!! تو شوک بودم تا ی مدت،اینکه با وجود نسبتهای نزدیکمون چقد شرایط متفاوتی داریم،من حتی تصور ی حاملگی تو 17 سالگیم برام دور از ذهنه چ برسه ب حاملگیه دوم!!!!

بعد همش فکر میکردم ک فرق من و اون فقط ب اندازه ی خط باریک بوده ولی نتیجه خیلی متفاوت شده!

فرق من و خیلی از بچه های رشته های دیگه شاید فقط در حد چندتا تست بوده و یا حتی فراتر از اون فقط در حد حمایت و عدم حمایت خونواده ها بوده یا حتی در حد داشتن ی استعدادی ک خدا دادی بوده و خودم هیچ نقشی توش نداشتم

شاید فقط 50% این روزها نتیجه تلاش و محکم بودن خودم باشه ک اونم کلی اما و اگر داره

کاش یاد بگیرم و همیشه حواسم جمع باشه ب چیزی ک بیش از 50 درصدش مال خودم نیست،زیادی افتخار نکنم،ب جاش خداروشکر کنم ک اجازه داد ب آرزوهام برسم،ب جاش کمک کنم بقیه هم ب آرزوهاشون برسن،ب جاش حواسمو جمع کنم قدردان موقعیتی ک بهم داده شده باشم

-----

شدیدا تصمیم دارم روابطمو با این دوستم محدود و مختصر کنم،در حد ی همکلاسیه معمولی،بارها تصمیم گرفتم ولی اینبار وقت عملی کردنشه،بهم ثابت شده ک دوستا شبیه هم میشن و من از اینجوری شدن واقعا میترسم(:


|جمعه 8 بهمن 1395| 00:24|بانو(:

میشه برام دعا کنید،ی دعای از ته قلب،خیلی بهش احتیاج دارم،خیلی خستم،میدونم مشکلاتم نسبت ب خیلیای دیگه خیلی حقیر و پیش پا افتاده اس ولی شدن مثل ی کوه روی شونه هام،دعا کنید برام

|چهارشنبه 6 بهمن 1395| 12:29|بانو(:

 ی چیزای خیلی ساده ای برام شده آرزو،چیزایی ک قبلا همیشه و هرسال داشتمشون

مثلا دلم ی کنار دریا میخواد خیلی وقته،۴ ساله نرفتم،۴ساله هیچ سفری نرفتم

دلم تولد و فوت کردن کیک تولد میخواد،اونم ۴ ساله نداشتم

دلم ‌...

دلم ی عاااااالمه از همین چیزای ساده و پیش پا افتاده میخواد ک همیشه داشتم و الان چند سالیه ندارم و بدتر اینکه میدونم بعد گذشت این همه مدت دیگه برام جذاب نیستن،ینی اگه پیش بیانم دیگه خیلی ذوق نمیکنم و اینکه دلم چیزایی میخواد و برای چیزایی تنگ میشه ک دیگه دلم نمیخواد داشته باشمشون

-----

امروز سر درد وحشتناکی داشتم

|یکشنبه 3 بهمن 1395| 04:52|بانو(:

پلاسکو...

خدایا مواظب آتش نشانامون باش،سپردیمشون دست خودت...

خیلی حسای عجیبی دارم...

و ی عالمه سوال...

کاش یکی پیدا بشه ب همیه سوالای من جواب بده...

|پنج‌شنبه 30 دی 1395| 23:33|بانو(:

انقققققققققققققققققد ذووووووووووووووووق کردم ک نمیدونم باید چیکار کنم((((:

یک ماهه میخواستم ی روسری قواره بزرگ سورمه ای بخرم و هی امروز فردا میکردم و امروز یهو مریم بهم کادو دادش،از اونی ک تو تصورمم بود خیییییییلی قشنگتر و شیکتره،انقد ذووووووق کردم ک همش ی چیزی زیر دلم قیلی ویلی میره(((:

من هنوز هر وقت در کابینتمو باز میکنم و قوطی جینگیلی وینگیلی پر از قهوه ای رو ک برام خریده بود رو میبینم کلی وایمیستم و نگاهش میکنم و ذوق میکنم(((:

خدا یا شکرت برای بودنش((:

ممنونم خداجون((:


بانونوشت:تیتر= فرامرز عرب عامری

بانونوشت۲:ی بار یکی بهم گفت وقتی اذیت میشی و اتفاق بدی میفته خدا بعدا ی اتفاق خیییلی خوب برات رقم میزنه ک جبران کنه،من سر دوستی خیلی اذیت شدم،اومدن مریم تو زندگیم مثل معجزه بود،هنوز یادم نرفته ک هی بهم تاکید میکردیم ک باهم دوست نیستیم و فقط هم کلاسی هستیم،هیچوقت فکر نمیکردم ک خدا انقد حواسش ب زندگیم باشه،خیلی کمن کسایی ک شانس داشتن ی دوست واقعی و صمیمی رو دارن،یکی ک بشه راحت باهاش خندید،گریه کرد،حرف زد و نترسید و حتی دعوا کرد و نگران قهر بعدش نبود

خداجونم ممنون(:

|پنج‌شنبه 30 دی 1395| 12:23|بانو(:| نظرات (19)

  1    2    3    4    5    ...    12  >>
miss-A