X
تبلیغات
رایتل














عاشقانه های یواشکی

آغوشط بهشت خداست برای من

فک کنم امسال خیلی سال فانی داشته باشیم((((:

تو سفره هفت سینم انواع و اقسام موارد سین دار پیدا میشه،از سوزن بگیر تااااااا....(((:

خب حیفم اومد مثلا سمنو و سیب بذارم و چون خونه نیستیم نعمت خدا خراب بشه(((:

----

امروزم ک هی رفتم و اومدم و ب آخاهی گفتم امروز روز زنه ولی متوجه نشد و  تبریک بی تبریک(((((((:

آخر دیگه مجبور شدم مستقیم گفتم بهش((:

فعلا قول ی هدیه ایه رو ک خیییییلی دلم میخواد رو بهم داده،دلم قیلی ویلی میره براش،ان شالله برام بگیره عکسشو تو رمز دار میذارم((:

-------

ما ی خونواده ۵ نفره ایم ک با اومدن آخاهی ۶ نفره شدیم ولی نمیدونم چرا انقققققد صدامون زیاده((((:

ینی هر لحظه از ی گوشه یا داره صدا خنده میاد یا داد یا حرف،ی لحظه بی صدا نیست خداروشکر خونمون،خداجونم هزار مرتبه شکرت،سپردمشون ب خودت(:

مثلا از صبح مامانم در دسشویی تو خونه رو بسته و گفته همه فقط از دسشویی تو حیاط استفاده کنن،ما هم هیچکدوم گوش نکردیم((: ولی هر کسی هم ک میخواد از دسشویی تو خونه استفاده کنه ب هرحال وظیفه خودمون میدونیم ک با داد و فریاد و هیجان موضوعو ب مامانم اعلام کنیم ک یوقت از دعوای مامانم در امان نمونه[[= خودم ی بار تو تله افتادم(((=

_________

سفره هفت سین همیشه برام سفره دعا بوده،برای همه دعا کنین،برای ما هم دعا کنین لطفا((:

ان شالله سال جدید برای همه  و برای کشورمون سال پیشرفت و شادی باشه(:

|دوشنبه 30 اسفند 1395| 00:47|بانو(:| نظرات (0)

اگه خدا قبول کنه،داریم خونه تکونی میکنیم همچنان((:

و خداروشکر تا الان نکشتمش((:

انگاری اومده شهربازی،هررررکاری میکنه جز همونی ک بهش میگم(:

ب طور مثال ۴ ساعت پیش بهش گفتم لباس کثیفاشو جمع کنه ک بندازم تو ماشین،الان رفتم میبینم ی کوه لباس تا شده جمع کرده ،میگم اینا چیه؟فرمودن لباساییه ک عید میخوان با خودشون بیارن((:

لباس کثیفاش همچنان جمع نشده((:

خدایا صبرم بده،تا آخر این خونه تکونی ی بلایی سر خودم و خودش نیارم(((:

----

دیشبم موقع تمیز کردن یخچال ی مشت یخ ریخته تو لباسم((:

جیغ و داد کردم البته((:


بانونوشت:تیتر رو بعدا مینویسم مال کیه(:
|پنج‌شنبه 26 اسفند 1395| 21:18|بانو(:| نظرات (2)

هیییییچوقت تو خونه تکونی کاری رو بدون نظارت مستقیم خودتون دست آقایون ندین/:

بهش گفتم برو اگه چیزی تو یخچال اضافه است و تاریخ مصرف گذشته است بنداز دور

رفته ی شیشه مربای بزرگ بالنگ رو انداخته سطل آشغال/:

حالا بگذریم ک اون چیزایی ک باید مینداخته دور رو ننداخته(:

بهش میگم خب چرا انداختیش دور؟

میگه خیلی بی رنگ و رو بود،گفتم حتما خرابه ک رنگ نداره!!!!(((((:

دلایلش منو کشته(((:


بانونوشت:تیتر=مینا کاظمی
|یکشنبه 22 اسفند 1395| 22:59|بانو(:| نظرات (7)

بابام زنگ زده با هیجااااااااااااان میگه ی خبر جدید،حدس بزن چیه؟(کلا این بازیه حدس بزن چیه تو خونوتده ما زیادی مرسومه،ک بدون هیچ اطلاعات اولیه ای انتظار داریم طرف مقابل حدس بزنه،20 سوالیه قشن(((: )

خلاصه بعد از اینکه بنده چهار ساعت انواع و اقسام حدسا رو زدم و تو حدسام کل خاندان رو عروس و داماد کردم،برگشته با ذوووووووق میگه خونه خریدم!!!!!!!!|||:

بعد ک من قشننننننننگ شاخام دراومده،میگه برو تو تلگرام عکسشو برات فرستادم(((:

اینم خونه ای ک پدر مون خریدن((:

کلا چنین خاندان عشق حیواناتی دارم(((:

 


بانونوشت:حالم خیییییییلی بهتره،ممنون،کامنتا رو تایید میکنم منتظرم یکم سرم خلوت بشه ک بتونم با جواب تایید کنم((:

|شنبه 21 اسفند 1395| 22:14|بانو(:| نظرات (5)

دارم از درد جون میدم،میگه بذار آمار بگیرم ک آنکال جراحی امروز کیه ک بریم بیمارستان

همونجوری ک داره پرس و جو میکنه،با ی صدای خفیف ناله میکنم: آخاهی،آخاهی

میگه:چیه؟چی میخوای؟

میگم:جون من ،اگه کارم ب جراحی کشید،اول خونه رو تمیز کن بعد بگو مامانم بیاد،اینجوری بیاد میکشم(((:

میگه:من عمرا ب مامانت خبر بدم بیاد((:


بانونوشت:قشنگ مشخصه چقد از مامانم تو زمینه تمیزی خونه حساب میبریم؟(((:

بانونوشت2:هنو خونه تکونی نکردیم((:

بانونوشت3:امروز کادو روز زن گرفتم از مریم،انقققققققققققد خوشگل و خوشرنگن لاکام ک حد نداره،انقد ک با این حالم پاشدم لاک زدم(((: 

بانونوشت4:خوبم الان(((:

|جمعه 20 اسفند 1395| 00:49|بانو(:| نظرات (10)

همونجور ک رو نیمکت نشسته بودم،دیدمش ک از دور داره میاد،کت اسپرت مشکیش رو تنش کرده بود،با پیرهن سورمه ایه ک مامان براش خریده،کوله اشم رو دوشش بود،سرش پائین بود و گاهی میاورد بالا و ی نگاه ب رو به روش میکرد و دوباره میاوردش پائین،چند لحظه هم از دیدم دور شد و رفت پشت دیوار و من منتظر زل زدم ب مسیر ک از پشت دیوار بیرون بیاد و دوباره ببینمش

هرچی خواستم بلند بشم و برم نزدیکش تا راهش کوتاه بشه،نشد،،،قشنگ ترین صحنه ای بود ک میشد دید و حاضر نبودم ی لحظه اشم از دست بدم

همونجا رو نیمکت نشستم تا نزدیک شد،دیدم داره دنبالم میگرده و اطرافو نگاه میکنه،با یکی سلام و احوال پرسی کرد و بلاخره پیدام کرد ک پشت ی درخت رو نیمکت نشسته بود و نگاش میکردم

انقد همون چند لحظه کوتاه برام لذت بخش بود ک حد نداشت

خداجونم شکرت(:


بانونوشت:رفتم از سلف دانشگاهشون غذا بگیرم،ک زنگ زد و گفت اگه اذیت نمیشی منتظر بمون از بیمارستان بیام دانشگاه و باهم برگردیم خونه،نیم ساعت منتظرش بودم تو سرما و یخ زدم،فقط روپوش سفیدم تنم بود با ی تاپ زیوش و ی چادر روش،فک کنم با این اوصاف داشتن این لحظه ها حقم بود((:

بانونوشت2:ی چیزی میخوام بنویسم ک نمیدونم بنویسم یا نه،یا خصوصی بنویسم یا عمومی،اگه صلاح باشه احتمالا بنویسمش زود(:

بانونوشت3:تیتر=محمد درودگری


|چهارشنبه 18 اسفند 1395| 01:07|بانو(:| نظرات (9)

آخاهی:اینترنی یکی از مسخره ترین قسمتای زندگیه ی پزشکه

من:ناشکری نکن،خیلیا ب طو حسودیشون میشه،خیلیا دوست داشتن جای طو باشن،مثلا خود من خیلی بهط حسودیم میشه

آخاهی:  برو بابا، هنو کشیک جراحی ندادی ک اینجوری میگی

من:جدی میگم،جز طو هیچکی تو دنیا یکی مثه منو نداره،برای همین بهط حسودی میکنن،همین خود من،انقققد بهط حسودیم میشه[=

آخاهی:|:


بانونوشت:بله،خودم میدونم اعتماد ب سقف دارم((((:

بانونوشت2:درباره پست قبلیم،ی کاری کردم ک دیروز اومد و ب خاطر اخلاق قشنگ اون شبم،خودش ازم عذرخواهی کرد[[=

|دوشنبه 16 اسفند 1395| 01:36|بانو(:| نظرات (4)

دیشب بنده ی عدد دیو دو سر بودم ک با اولین و کوچیکترین بهونه ای  ک آخاهی دستم داد ی طوفانی درست کردم ک بیا و ببین|:

وقتی شب از مهمونی برگشتم خوابیده بود،این ینی اونم عصبی شده بود|:

ما زن و شوهری هر وقت اعصابمون بهم میریزه میخوابیم(((:

امروزم شیفته|:

منم اصن اس ندادم|:

البته یکمم تقصیر اون بود|:


بانونوشت:امروز رفتم مهمونی خونه مریم ک مهمونی دیشبو بشوره و ببره(((: بعدم رفتیم سینما خوابیدیم(((: بعد سینما رفتیم ک بنده بلیط بگیرم،ینی ی کاری کردم کارستون((: اولش ک دیگه کم مونده بود اسم و فامیلمم یادم بره  و آخرش خانومه گفت کنفرانس ک نیست،هول نکن،گفتم بابا هول نکردم خوابم میاد،آخرشم ک بلیطا رو گرفتم و راه افتادم ک برم،از خانومه تشکر کردم و داشتم میومدم بیرون ک یهو خانومه گفت  خواهش میکنم البته قابلیم نداره،بنده هم گفتم خواهش میکنم و دوباره داشتم میرفتم بیرون ک یهو مریم گفت باااااااانو حساب نکردی((((((((((:

بانونشت2:تا حالا کسی ب رابطه دوستیتون با دوست صمیمیتون حسادت کرده؟ب شکل خنده دار و بچه گانه ای،یکی از دوستامون ب رابطه من و مریم حسادت میکنه و امروز عملا این موضوع رو عنوان کرد،باور این تفکرات بچه گانه تو این سن و سال خنده داره،از سن من گذشته این حرفا،برام خنده داره بیشتر((:

بانونوشت3:تیتر=حسین منزوی

|شنبه 14 اسفند 1395| 22:48|بانو(:| نظرات (7)

دارم ب مسخره ترین مهمونی عمرم تشریف میبرم،هووووووف

آخاهی میگه اگه نمیخوای نرو و من هی توضیح میدم ک نمیشه نرم ولی هیچ ذوقی برای رفتن ندارم

چند تا چیز یادم باشه

1:تو انتخاب دوست بیشتر دقت کنم!!!

2:ب آدم شناس بودن آخاهی ایمان بیارم و وقتی ی چیزی میگه انقد سرسری ازش نگذرم!!!

3:با هرکسی در حد خودش رفتار کنم!!!!

4:من مادر ترزا نیییییییییستم!!!!

5:امیدوارم واسه بار 100 هزارم از ی سوراخ گزیده نشم و اینا رو فراموش نکنم(:


بانونوشت:رفتیم دیدن دوستم و بچه اش،خوب بود خداروشکر ولی ی حس عجیبی ته دلمه ک میگه فاصله رو حفظ کن و مواظب باش دوباره گوشات دراز نشه! خداروشکر این سرماخوردگی یا حساسیت این چند روزه بهونه خوبی شده(:
|جمعه 13 اسفند 1395| 17:10|بانو(:| نظرات (4)

صبح داشتم تند تند حاضر میشدم برم بیمارستان،ک یهو از زیر لباسایی ک رو مبل ولو بود ی اتود افتاد رو زمین،قشنگ ی لحظه با دیدنش خشکم زد،برداشتم و گذاشتمش رو میز و بقیه کارامو تندی کردم و راه افتادم طرف بیمارستان ولی کل روز ذهنم درگیرش بود،ن اینکه بهش فکر کنم ولی هی میومد تو ذهنم و میرفت

ترم 3 بودیم ک اومد تو کلاس ما،ی ترم بالاتر ازمون بود ولی عقب افتاده بود و شد همکلاسیه ما،ی دختر فوق العاده آروم و ساکت،مثل ی نسیم آروم بود و بی صدا،انقد آروم بود ک خیلی وقتا حتی وقتی کنارت نشسته بود بازم حضورشو فراموش میکردی،اصن یادت میرفت ک هست،واقعا فراموش میکردی

اون روزا ک اومد تو کلاس ما،منم تنها بودم،شاید برای همین بود ک خیلی زودتر از بقیه متوجه حضورش شدم(خیلی از بچه ها بعد از دوستیمون تازه متوجه حضورش شده بودن)،براش تو کلاس جا میگرفتم،اگه خبری میشد بهش خبر میدادم و ....،کم کم رابطمون بیشتر شد،دو کلمه هم باهم حرف میزدیم(:

ی بار سرما خورده بود و بهش زنگ زدم،کلی برام درد و دل کرد و آخرش بهم گفت خیلی آروم شده،انقد از حرفش خوشحال شدم ک حد نداشت(:

ی بار درباره ی مشکلی ک داشت باهم صحبت کردیم و سعی کردم راهنماییش کنم و دلداریش بدم،حس بزرگتری داشتم نسبت بهش،4 سال ازم کوچیکتر بود(:

ی بار رفتم خونش و باهم آلبوم عکساشو دیدیم(:

ی بار با مریم براش جشن تولد سوپرایزی گرفتیم(:

ی بار ی اتود دستش دیدم و گفتم چقد قشنگه و فردا ی اتود شبیه همون برام خریده بود،همین اتود(:

ولی کم کم همه چی عوض شد،روابط من ک بیشتر شد،اونم ازم دورتر شد،مریم و زینب ک اومدن،اون کم کم فاصله گرفت،دور شدنش هم ب همون اندازه حضورش آروم بود،ب ظاهر همه با هم بودیم ولی انگار ی چیزی عوض شده بود

نمیدونم چی شد ک کم کم حس کردم روم حساس شده،سعی کردم کمتر از همسرم جلوش چیزی بگم،سعی کردم هر چی میگه کلی ازش تعریف کنم

بعد یهو حامله شد،میدونستم ک واقعا دوست داشته،خیلی خوشحال شدیم،خیییییلی،ولی حساسیتاش بیشتر و شدیدتر شد و ی چیزایی گفت ک...


دیگه واقعا فاصله زیادتر شده بود،زیاد و دور

صبح ک اتود رو دیدم ،یهو دوباره دلم براش تنگ شد،ی دلتنگیه واقعی،برای همون دختر آرومی ک نسبت بهش احساس بزرگی و مسئولیت داشتم

بعضی وقتا یکی جلوی چشمته،خداروشکر زنده و سلامته ولی تو از دستش دادی،این خیلی دردناکه


بانونوشت:ی اخلاق بدی ک دارم اینه ک نمیتونم حسی رو ک ب کسی ندارم الکی بهش نشون بدم،نمیتونم ب کسی ک دوسش ندارم بگم دوسش دارم،نمیتونم وقتی یکی تو دلم و چشمم کوچیک میشه جور دیگه ای بهش وانمود کنم،جوابی نمیدم ولی تمام ذوق کردنام و لبخندامم میخوابه،میشه ی رابطه معمولی و عادی،این خیلی از روابطی ک میتونه حداقل ظاهری عالی باشه رو ازم بگیره ولی راستش ته دلم ازش راضیم برای همین تلاشی برای عوض شدنش نمیکنم(:


|دوشنبه 9 اسفند 1395| 02:10|بانو(:| نظرات (7)

از اول این ماه بخش داخلیه آخاهی شروع شده و سه شنبه کشیک بود و یهو نصف شبش بهم خبر داد ک فردا(چهارشنبه صبح) مورنینگ داره اونم با بد اخلااااااااق ترین اتند بیمارستان

از شانسش من قبلا از رو هاریسون کل اون مطلبو خلاصه کرده بودم و نوشته بودم،همه رو تو تلگرام نوشتم و براش فرستادم ولی بازم خودش تا صبح از استرس نخوابیده بود و هی از رو کتاب و اینترنت خونده بود

بنده هم تصمیم گرفتم جهت دادن قوت قلب تشریف ببرم بیمارستانشون ولی مشکل اینجا بود ک خودم تا عید ی بیمارستان دیگم و اونجا باید صبحا حضور بزنم و از اونجایی ک هرررررروقت عجله داری باید همه کارا باهم پیش بیاد

اول صبح دیر از خواب بیدار شدم،بعد وسایلم پیدا نمی‌شد،کفشم پام نمیشد،تاکسی گیرم نیومد،ینی معجزه بود ک 8 و 5 دقیقه رسیدم بیمارستان و حضور زدم(((:

بعد یهو معجزه شد و همونجوری ک سرگردون بودم ک چجوری خودمو برسونم ب اون بیمارستان،یهو یکی از بچه ها گفت ک میرسونم و تو 10 دقیقه با کلی شوماخر بازی بنده رو رسوند(((:

بگذریم ک پشت تمام چراغ قرمزا موندیم و تازه ب ترافیک ی تصادفم خوردیم(((:

خلاصه بدو بدو رفتم سالن مورنینگ و دیدم آخاهی و رزیدنت داخلی دارن جواب سوال میدن،همون آخر سالن پیش یکی از استاژرای سراسری ک میشناختمش نشستم و با ذوق زل زده بود و گوش میدادم،تو عمرم هیچ مورنینگی رو انقد با دقت گوش ندادم((((:

بعد بهاره(همون استاژره) رفت ب یکی از دخترا ی چیزی گفت و اونم پاشد و رفت،منم رفتم جاش بشینم ک یهو آخاهیم ک مورنینگش تموم شده بود،اومد رو صندلی جلویی نشست((((((:

بعد من طبق معمول با دیدنش طپش قلب گرفته بودم و نمیتونستم صداش کنم((((((:

بعد یهو چشمش بهم خورد و جا خورد و گفت تموم شد ک گفتم بودم و بهش گفتم ک عالی بود مثل همیشه(((:

بعد مورنینگم یکم صحبت کردیم و من برگشتم بیمارستان خودمون(((:

خیلی خوب بود(((:


بانونوشت:از اون جایی ک آخاهی زیاد اهل نشون دادن ذوق و اینا نیست،بنده بهش لطف میکنم و هی یادش میندازم و از چهارشنبه تا حالا هی ازش می‌پرسم ک چقد از دیدنم ذوق کرده?و اعلامم میکنم ک خودم بیشتر ذوق کردم((((:

بانونوشت2:انقد موقع ارائه اش ذوق و هیجان داشتم ک حد نداشت،همش صلوات میفرستادم براش فقط((:

بانونوشت3:تیتر=مصطفی ملکی

:

|جمعه 6 اسفند 1395| 00:27|بانو(:| نظرات (10)

امروز تو آسانسور دانشگاه جلوی چشای متعجب آبدارچی دانشگاه،بلند بلند با مریم دعوا کردم|:

مریمم فقط بهم میگفت حساس شدی،موضوع مهمی نبود|:

خودمم میدونم اشتباه کردم|:

ولی مسئله اینجا بود ک اصن دلیل عصبانیتم فقط ی بخش کوچیکش ب خاطر خودم بودولی دلیل اصلیش این بود ک حس میکردم داره بهش توهین میشه

ی اخلاقی ک داره اینه ک همیشه جلو اطرافیان حتی وقتی حرفشون ناحقه و حق با خودشه،با شوخی و خنده کوتاه میاد و باعث میشه طرف مقابل پررو و متوقع هم بشه

طفلی،حرفای مفت اون یکی رو ک تحمل کرد هیچی،تازه عصبانیت مسخره منم تحمل کرد و هیچی نگفت

بهش گفتم نذار همه فک کنن تو فقط باید ناز بقیه رو بکشی و هواشونو داشته باشی،بذار بدونن تو هم نیاز داری ک بقیه هواتو داشته باشن

ازش ب خاطر دعوای امروزم باهاش عذرخواهی نکردم،دعواهای بدتر از اینم کردیم و کلا قهر و اینا تو کارمون نیست ولی فک کنم باید ازش عذرخواهی کنم

+ب نظرم آدمایی ک حرفاشونو رک میزنن و هرچی دلشون میخواد صاف تو چشمات میگن و بعد تو اگه یک هزارم همین رفتار رو باهاشون بکنی،نارحت میشن،اصلا آدمای جالبی نیستن

++باید ی برنامه درست و حسابی برا خودم بنویسم(:

+++خیلی درهم و برهم نوشتم،فقط نوشتم ک یادم بمونه(:

|پنج‌شنبه 5 اسفند 1395| 17:53|بانو(:| نظرات (5)

ی چیزی ک تازگیا تو وب مد شده،اینه ک،میان شروع می‌کنن از تخیالتشون مینویسن تا باز خورد خواننده ها رو ببینن،ک ببینن مثلاً چقد قدرت نوشتنشون بالاس

اگه اسمه حس بدی ک بعد فهمیدن این موضوع دارم،اگه اسمه اون نگرانیای واقعی ک برای ی مشت تخیلات داشتم،اگه اسم وقتی ک برای خوندنشون گذاشتم،اگه اسم اینا حق الناس باشه،من از حقم هیچوقت نمیگذرم

من ب این دنیا و آدماش علاقه دارم، کسی رو ک عمدا اعتمادمو از بین ببره نمیبخشم

|چهارشنبه 4 اسفند 1395| 18:53|بانو(:| نظرات (10)

هدیه روز مادر و پدر رو خریدم((((:

دو تا کیف پول چرم ،جفت همدیگه برای مامانم و مادرشوهرم خریدم(:

ی ست کیف پول و جا کلیدی چرم هم برای آقای پدرم خریدم((:

برای پدرشوهر چیزی نخریدم،هم همسری مخالف بود،هم خاطره خوشی از هدیه دادن ب شخص ایشون ندارم،ترجیح دادم از ی سوراخ دوبار گزیده نشم(:

خریدام امروز رسیدن(((:

سایت بامیلو عاااااالیه،پشتیبانیشون خییییییلی خوبه،ساعت 1 نصفه شب زنگ زدم ب پشتیبانیش،انققققققد خوب و مودب برخورد و راهنمایی کرد ک حد نداشت،کپ کرده بودم،خرید از دیجی کالا و بامیلو رو حتما امتحان کنید،پشیمون نمیشین((:

کاش تو سایتش یا تلفنش ی جایی داشت ک بشه ازشون تشکر کرد،خیلی خوب بودن(:


ی عکس تو ی پیجی بود از خونه پروین اعتصامی،خیلی شبیه نبود ولی حس و حالش دقیقا کپیه حس و حال خونه مامانیم بود،گذاشتمش زمینه تبلت،خیلی حس خوبی بهم میده،حتی بوی آشناش رو هم میتونم حس کنم((:

عجیب اینکه آخاهیم وقتی دید عکسو،گفت اینجا خونه مامانیه?گفتم نه،خیلی شبیهه?،یکم نگاه کرد،گفت ن،ولی انگار اونجاس((:


ی چیزی میخواستم بنویسم الان یادم رفت((:

یادم اومد((:

ب نظرم زندگی مشترک مثل ی مبارزه است،ی مبارزه عجیب و پیچیده

دیشب با آخاهی ی بحث جدی داشتم،انقد خوب مدیریتش کردیم ک حتی وسط بحث هم تعجب کرده بودم،شاید همین بحث یا خیییییلی ساده تر از اون تو سال گذشته ی فاجعه بود ولی الان ی اتفاق عادی بود ک میشد ازش ب راحتی و عالی عبور کرد

چقد جفتمون بزرگ شدیم و تغییر کردیم((:

خداجونم شکرت((:

فک میکنم بزرگترین مصیبت ی زندگی مشترک تازه شروع شده این باشه ک انتظار داشته باشی همه چی از همون اولش خوب و خوش و عاشقانه و بدون مشکل و اختلاف باشه

ما هم هنوز خیلی تازه کاریم،مطمئنن گذشتن هر یکسال میتونه ی عاشقانه عاشقانه تر رو بسازه ان شالله(:


بانونوشت:تیتر=علی صفری
|سه‌شنبه 3 اسفند 1395| 00:21|بانو(:| نظرات (17)

ی آخاهیم دارم ک تو جیبش ی دنیا لواشک فافا داره(((:

بعد هی یدونه یدونه اجی مجی میکنه و هی از جیبش لواشک در میاره و بهت میده(((:

و بعدشم رفته کلی گشته تا برای خانومش لواشک فافا پیدا کنه و از همه مدلش یدونه براش بخره((:

البته از همون دیروزم داریم مثل دو تا انسان غیر متمدن سر لواشکا دعوا میکنیم و  گیس و گیس کشی داریم((:

خداجونم شکرت(:

|جمعه 29 بهمن 1395| 15:09|بانو(:| نظرات (9)

ی نفر تشنج کرد و فقط ی نفر دیگه ب جز خودم برای تماشا نرفت،هممممه رفتن (کلاس ما ک همه رفتن)و ما دو نفر نشستیم،بدون هماهنگی فقط ی عقیده مشترک بود ک شاید ی نفر نخواد تو لحظات بدش تماشاچی داشته باشه و وقتی نمیشه کاری کرد پس نباید رفت

چقد باید بگذره و چند نفر رو باید دید تا یکی انققققد شبیهت پیدا بشه؟

خداجونم شکرت(:


بانونوشت:در راستای اتفاق بالا،یکی از دوستامون ک مثل همه برای تماشا رفته بود،برگشته پرو پرو میگه:واااای انقد همه دورشو شلوغ کرده بودن ک ترسید

بنده هم گفتم:خب نمیرفتی

حالا نارحت شده از حرفم،حرف بدی زدم؟(:

بانونوشت2:امیدوارم ی روز برسه ک با خروار خروار ادعامون،دست از این فرهنگای جهان سومی برداریم،هر کدوم از ما میتونست جای اون شخص باشه،فک نکنم کسی از تماشاچی داشتن برای نارحتیا و بدبیاریاش خوشش بیاد

|پنج‌شنبه 28 بهمن 1395| 00:02|بانو(:| نظرات (9)

عاشق بارونم،عاشق صداش،عاشق خیس شدن زیرش،عاشق حتی همین آب راه افتادن تو خیابونا،عاشق هوای بارونیم

خیلی خوبه،خدایاشکرت(:


میخوایم هفته دیگه بریم دیدن بچه دوستمون ک تازه دنیا اومده،دلم میخواد همون دوست قبل حاملگی رو ببینم،همون دختر آرومی ک همیشه ی تصور قشنگ ازش داشتم،شاید این آخرین برخورد مستقیممون باشه،دلم میخواد همیشه تو ذهنم قشنگ بمونه(:

آخاهی تو مسابقاتی ک رفته بودن،تیمشون حذف شده و فردا دارن برمیگردن((:

خبر دارین ک فردا ولنتاینه دیگه?(((:

حالا درسته ما ب این چیزا اعتقاد نداریم ولی خب اعتقاد پیدا میکنیم برای ی شب((((:

بهش گفتم هرچی میخوای بهم بدی،بده بدم ب محک((:

ریا نشه ی وقت(((:

چ اشکال داره ایده های خوب رو بهم بگیم?خودمم این ایده رو از یکی دیگه دزدیدم،خدا خیرش بده((:


فردا میخوام برای آخاهی ماکارونی درست کنم،میگه ماکارونی مخلوط(شکل دار و ساده باهم) رو دوست داره،کسی تا حالا اینجوری درست کرده?خوب میشه?(:

فردا میرم سالاد فصل میخرم با ماکارونی بخوره،بخوریم((((:

البته دروغ نشه،بیشتر واسه خودم میخرم،دوست میدارم آخه((:


ب مامانم نگفتم آخاهی رفته برای مسابقات،هروقت پرسیده هی گفتم شیفته،الان مامانم انقد از دست مسئولین بیمارستان برای اینکه دامادش انقد شیفت میره عصبانیه ک حد نداره((:

دروغ گاهی لازمه دیگه،ن?خب میگفتم همش نگران میشد الکی(:


مامانم عادت داره هرررررر روز خونه رو جارو کنه و گردگیری کنه و دستشویی بشوره و گاز رو روزی سه بار تمیز کنه و ظرفا رو نمیذاره تو ماشین و با دست میشوره و ....

حالا آرتوروز گردن گرفته،بهش گفتم اگه بازم مثل قبل باشی دستت فلج میشه

ب هر حال دروغ لازمه گاهی((:



|دوشنبه 25 بهمن 1395| 23:02|بانو(:| نظرات (22)

انقد برای خونه خرید نکردم ک امشب وقتی رفتم خرید،قششششششنگ چشمه بازارو کور کردمو اومدم((:

میخواستم برم سالاد الویه برای شام بخرم،بعد یادم بود دفه پیش ک مریم اومده بود اینجا،سالاد الویه رو با ی چیز سفیدی قاطی کردیم و خوردیم ک خیلی خوش مزه شده بود،هرچی فکر کردم ک اون چیز سفید چی بوده،چیزی ب جز سس مایونز یادم نیومد،البته همش خودمم متعجب بودماااا ولی بلاخره رفتم خریدم،،،بعد ک برگشتم مریم بهم گفت اون چیز سفید خامه بوده(((((:

بعدش اینکه سس از این یه نفره ها گرفتم وقتی برگشتم خونه،فهمیدم دونه ای 1000 باهام حساب کرده و من اونجا تو مغازه فقط حس کردم خریدم گرونتر از حد نرمال شده،اومدم خونه تازه فهمیدم(((:

بعدترش،ی دونه از این دوغ کیسه ایا هم گرفتم،اومدم خونه واسه خودم دوغ ریختم و خوردم بعد همش فک میکردم چقد طعمش بد شده و مزه اش ی جوریه،تازه چشمم خورد رو کیسه دیدم نوشته شیر(((((:

کلا من خسته نباشم(((((:

|شنبه 23 بهمن 1395| 21:54|بانو(:| نظرات (13)

صبح آخاهی رو بدرقه کردم و از زیر آینه و قرآن ردش کردم و با کاسه آب رفتم پائین و ب محض اینکه آب و ریختم پشت سرش دیدم صداش میاد ک بانو بانو پول برنداشتم،بعد منم وسط کوچه داد میزدم ک برنگردا،آب ریختم پشت سرط(((: همونجایی ک هستی بمون،خودم میرم براط میارم(:

بدو بدو رفتم تو خونه و پول رو برداشتم و دلم آروم نگرفت،کاسه رو دوباره آب کردم و اومدم پائین و پول رو دادم و آب رو ریختم پشت سرش و برگشتم بالا(:

هنو ی ربع نگذشته بود ک دوباره زنگ زد ک وااااای کارتمو یادم رفته دارم میام بگیرم،حالا تنها واکنش من این بود ک نیااااااای تو کوچه ها،جلو کوچه بمون براط میارم((((:

 بعد اونم هی میگفت بابا چی چی نیا،من جلو در خونه ام((:

دوباره شال و کلاه کردم و قرآن و آب رو بردم پائین و دوباره از زیر قرآن ردش کردم و سه باره آبو ریختم پشت سرش و براش دعا خوندم و بالاخره با تکمیل شدن سه باره،راهی شد و رفت ب سلامتی(:

خیلی ب رد کردن مسافر از زیر آینه و قرآن و ریختن آب پشت سرش اعتقاد دارم(:


بانونوشت:تیتر=سپیده امیری
|جمعه 22 بهمن 1395| 17:55|بانو(:| نظرات (13)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
|چهارشنبه 20 بهمن 1395| 22:31|بانو(:| نظرات (8)

SMS داده:بانو، کرم مغذی ینی چی?

از اون جایی ک میدونم خیلی اهل کرم و ماسک و ... این چیزاس،حدس زدم تو یکی از این سایتا دیده،ولی نمیفهمیدم منظورش از سوالش چیه،زنگ زدم بهش،میگم چی میگی?

میگه:کرم مغزی(دقت کنید،مغزی!!!!!) چیه?

لازمه بگم چقد بعدش ب مغزی و مغذی خندیدیم و تا همین ی دقه پیشم التماس میکرده ک ب کسی سوتیشو نگم(((((:

کلا مریم ی روز سوتی نده،زمین و آسمون جا ب جا میشه(((:


بانونوشت:آخاهی داره از جمعه ی سفر یک هفته ای میره،برای اینکه بتونه این یک هفته رو بره مجبور شده کل این ماه رو پشت سر هم شیفت بره،دلم براش تنگ شده،بی حوصلم،،،میخواستم بعد 4 ماه برم خونمون ولی همزمان میشد با برگشت آخاهی،اونم کنسل کردم،خیلی بی حوصلم

بانونوشت2:خواهر خوبی نبودم،داداشم بهم بی اعتماد بود

بانونوشت3:ب نظرم اینایی ک مدام دم از حقوقای پزشکا میزنن خیلی بی انصافا،دلم لک زده برا خونمون،دلم لک زده برای خونه بودن شوهرم،،،مهم نیست،ی درد و دل نصفه و و نیمه بود(:


|چهارشنبه 20 بهمن 1395| 21:13|بانو(:| نظرات (7)

ب یکی تو تلگرام پی ام دادم:وووووویییییی،چ خوشگل و خوشتیپ(ب کلی از این شکلکای چشم قلبی)

جواب داده،سلام،ممنون

ینی اوج ذوق تو جواب دادن بود(((((((:

---------

کاش میشد آدمای اشتباهی رو از زندگیمون میذاشتیم بیرون و همیه خاطرات مشترک رو هم پاک میکردیم،متاسفانه آدمای اشتباهیه زیادی تو زندگیم داشتم ک دلم میخواست هیچ وقت نبودن،ولی حتما بودنشونم حکمتی داشته،توکل ب خدا(:

-------

کاش همیشه یادم بمونه و باز بعد دو روز فراموش نکنم(:


بانونوشت:آخاهی برام کادو خریده،ی تخته سیاه کوچولو،با گچ،عاااااااااااااااشقشم((:

بانونوشت2:کتاب خاطره رو خوندم از جوی فیلدینگ،متوسط رو ب بالا بود،نشونم داد ک مهم نیست کجای دنیا زندگی میکنی،بعضی حسا تو همیه آدما مشترکه(:

|دوشنبه 18 بهمن 1395| 21:22|بانو(:| نظرات (10)

الان یکی از بچه ها برام پیامی گذاشته بود ک لازم شد ی چیزایی رو توضیح بدم(:

شاید خیلیاتون پست مریم رو خونده باشید،اینکه نباید تو دنیای مجازی ب کسی اعتماد کرد،این ک شاید من،اونی نباشم ک دارم میگم

این حرف کاملاااااااا درسته ولی ب معنیه بی اعتمادیه مطلق هم نیست،من خیلی دیر اعتماد میکنم ولی همین منی ک انقد دیر اعتماد میکنه،دو تا از دوستای وب قبلیم رو حتی برای جشن عقدمم دعوت کرده بودم((: تو همین وب هم خیلیاتون عکسمو دیدین و شماره امو دارین(:

در کل با احتیاط اعتماد کنید،ن صرفا دنیای مجازی ک دنیای واقعی هم همینطور((:

از طرف خودم و مریم بهتون قووووول میدم ک کلمه ب کلمه نوشته های وبمون،خاطرات واقعی زندگیمونه(:

و قووووووول میدم ک تمام حرفا و اطلاعات خصوصیتون امن و محفوظه،نگران نباشین(:


|جمعه 15 بهمن 1395| 11:41|بانو(:| نظرات (22)

موضوعترازرتبه کشوریرتبه منطقه یک
کل۶۷۱۱۲۱۶۷۴۶۰
دروس اختصاصی۶۷۰۰۲۱۰۰۴۳۵
دروس عمومی۶۱۳۶۵۷۰۴۱۲۳۸
نام دروسدرصدتراز
ریاضی پیش۶۰۷۰۴۳
ریاضی پایه۴۷۶۱۳۹
زیست پیش۹۳۷۱۲۹
زیست پایه۷۸۶۶۱۰
فیزیک پیش۵۰۶۱۶۰
فیزیک۳۵۸۷۰۷۳
شیمی پیش۸۷۶۹۲۷
شیمی۲۷۲۶۳۵۳
ادبیات۶۰۶۳۵۹
دینی۷۰۶۶۰۰
عربی۵۰۶۳۶۲
زبان۳۵۵۳۹۱

[ شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ ] [ 0:8 ] [ ائورا ]


بانونوشت:رسما خودمو خفه کردم تا تونستم بذارمش(((:
بانونوشت۲:کامنتا رو زود تائید میکنم((:
|چهارشنبه 13 بهمن 1395| 18:21|بانو(:| نظرات (11)

وبلاگ قدیمیمو میخوندم،از فروردین 91 تا بهمن 92،چ روزای عجیبی بود،سخت و شیرین،همشو دوباره خوندم،کلی از خاطره ها رو یادم رفته بود و دوباره یادم اومد و مثل همون لحظه اول باهاشون از ته دل خندیدم و ذوق کردم،مثل اون صدای مداحی ک تو گوشی پخش شد،مثل اون آهنگ پیشوازی ک بیشتر از هزار بار گوش کردم،مثل بستنی خوردنای رو پل هوایی،مثل خاطرات نیمکت دو نفره و مثل ...

چقد اون روزا پر از حس نگرانی بودم،پر از ترس،پر از تنهایی،باورم نمیشه تموم شدن،حتی باورم نمیشه ک همیه اینا خاطرات من باشه

از چندتاشون اسکرین شات گرفتم و فرستادم برای آخاهی و تاکید کردم ک همیشه یادش باشه چقد عاشقم بوده(((:

بعد کلی براش ابراز احساسات کردم  و از سختیه اونروزا گفتم،اوشونم در نهایت فرمودن،بعله دیگه،اون روزا یادت رفته ک حالا الکی ب سالن رفتنام گیر میدی،البته بنده هم در جواب فرمودیم برو بااااااوووو(((:

کلا اوج مکالمه عاشقانه ما در همین حد و حدوده((((:


بانونوشت:تیتر=ژاندارک

بانونوشت2:یکی از کارنامه های قدیمیه آزمون قلمچیمم،ما 30 بهمن 89 رو پیدا کردم تو وب اولم((((: کنکوری داریم ک بخواد کارناممو بذارمش?(:

|سه‌شنبه 12 بهمن 1395| 21:34|بانو(:| نظرات (16)

  1    2    3    4    5    ...    12  >>
miss-A